‎ ‎پیش رویم گرد راه کاروانی رفته تا بس دور‏‎ ‎
‎ ‎سوی آفاقی دگر سرشار از شادابی و شادی
پشت سر گسترده دشت روزگاران تهی
‎ ‎سرشار خاموشی
‎ ‎دشت انبوه فراموشی
‎ ‎وای من کز بستر آن لحظه های سبز‏‎ ‎
دیر ‚ چشم از خواب نوشینم گشودم ‚ دیر‎ ‎
برده بود افسون شیرین لای لای نغز تاریخم
سوی شهر ساحل رؤیا‎ ‎
‎ ‎من در آن بشکوه و طرفه شارسان دور‎ ‎
شهسوار رخش رویین غرور خویشتن بودم‏‎ ‎
‎ ‎باختر سو تاختگاهم : دشتهای روم‏
مرز خاور سوی فرمانم : دیار چین‎ ‎
شعله می زد در نگاهم آتش زردشت‏‎ ‎
تازیانه می زد مغرور بر دریا‎ ‎
با شکوه شوکت دیرین‎ ‎
پیش آهنگ سپاهم‏‎ ‎
‎ ‎صد هزاران گرد رویین تن‏‎ ‎
با درفش کاویان جاودان پیروز‎ ‎
تیغ هاشان بر گذشته از حریر ابر‏‎ ‎
‎ ‎سر به سر روی زمین زیر نگین من‏‎ ‎
‎ ‎من به رؤیای نجیب و مهربان خویش
‎ ‎شادمان بودم‎ ‎
همچو موج برکه ای‎ ‎
‎ ‎با خلوت مهتاب در نجوا‎ ‎
‎ ‎در شبستان خیال خویش بیرون از زمین و آسمان بودم‏‎ ‎
‎ ‎بانگ زنگ کاروان روزگاران‎ ‎
خواب نوشین مرا آشفت‏‎ ‎
تا گشودم چشم‏‎ ‎
‎ ‎رفته بود آن کاروان و مانده بود از او
‎ ‎گرد انبوهی پریشان‎ ‎
‎ ‎چون تنورۀ دیو‎ ‎
در صحرا‏‎ ‎
که نیارم دید از بس تیرگی دیگر‎ ‎
‎ ‎جای پای کاروان رفته را یا پیش پایم را‏‎ ‎
کاروان رهروان باختر دیری است‏‎ ‎
‎ ‎کرده شبگیر و گذشته از کنار من‏‎ ‎
رفته تا شهر هزاران آرزوی دور‏‎ ‎
شهر آذین بسته از رنگین کمانهای بهار‏‎ ‎
‎ ‎فکر انسان ها‎ ‎
شهر افسونگر کبوترهای پیغام بشر‏
‎ ‎زی کشور خورشید‎ ‎
شهر زرین غرفه های نور‏
واینک اینجا مانده من خاموش و سرگردان‏‎ ‎
‎ ‎با گروهی حسرت و هیهات‎ ‎
دیگرم هرگز‏
نه توان راه پیمودن
به سوی کاروان رفته تا بس دور‏‎ ‎
‎ ‎که گذشته روزگارانی است زین صحرا‏‎ ‎
‎ ‎نه دگر باور بدان افسانه ولالایی شیرین‎ ‎
مانده از این سو‏‎ ‎
‎ ‎رانده از آنجا
نک چه سود از این شتاب دیر
ازپس آن خامشی و آن درنگ
زود
دیرشد هنگام بیداری
ای خوش آن دنیای خاموشی
وسکوت پرنیان پوش فراموشی