آنگاه از ستاره فراتر شدم
و از نسیم و نور رهاتر شدم
ویراف وار دیده گشودم
وان مرغ ارغوانی آمد
چون دانه ای مرا خورد
و پر گشود و برد
در روشنای اوج رهایش
بر موج های نور و گشایش
می رفت و باز می شد هر دم
در چینه دان سبزش
صد رنگ کهکشان
آنگه مرا رها کرد
در ساحت غیاب خود و خویش
آن سوی حرف و صوت
در آن سوی بی نشان
آنگاه واژه ای به من آموختند
سبز
فهرست مایشاء و ماشاء
تا
بالاتر از فروغ تجلی
پروازها کنم
با میوه های حوری با جوی های شیر
دیدم بهشتیان را محصور کار خویش
فریادهای دوزخیان را
با چشم های خویش نیوشیدم
نور سیاه ابلیس
می تافت آن چنان که فروغ فرشتگان
بی رنگ می شد آنجا در هفت آسمان
ناگه دلم هوای زمین کرد
وان ورد را مکرر کردم
نام بزرگ را
دیدم زمین آدمیان را
نزدیک شد به من
زیر مجره ها و سحابی ها
نزدیک تر شدم
آنگاه
دیدم
قلب شکنجه گاه های شیاطین را
در صبح ارغوانی مشرق
که با طنین روشن آواز عاشقان
پیوسته می تپید
نزدیک تر شدم
دیدم عصا و تخت سلیمان را
که موریانه ها
از پایه خورده بودند اما هنوز او
با هیبت و مهابت خود ایستاده بود
زیرا که مردمان
باور نداشتند که مرده است
و پیکر و سریرش
در انتظار جنبش بادی است
آنگاه
نزدیک تر شدم
دیدم کنار صبح اساطیر
روییده بوته های فصیحی
که میوه شان
سرهای آدمی است اگر چند
سرها بریده بود
و سخن می گفت
آنگاه
نزدیک تر شدم
تندیس گرگ پیری دیدم
فانوس دود خورده به کف داشت
کاینک دمیده صبح قیامت
دیدم که واژگانش
مثل گوزن و کرگدن و گاو
گویی که شاخ دارند
پرسیدم از سروش دل خویش
آواز باز داد که این خود
آن
آخرین
شیطان مشرق است
با گونه گونه گونه دروغش
و آن
فانوس بی فروغش
آنگاه
نزدیک تر شدم
دیدم فراخنای زمین را
در زیر پای روسپیان تنگ
دیدم که مسخ می شد انسان
و آنگه به جای او
می رست خوک و خرچنگ
آنگاه
نزدیک تر شدم
دیدم
تن های بی سری که گذر می کرد
در کوچه های ساکن و برزن ها
و گاه گاه زمزمه ای داشت
من من تمام من ها
پرسیدم از سروش دل خویش
کاین بی سران چه قوم کیان اند ؟
آواز باز داد که اینان
انبوه شاعران و ادیبان
فرزانگان مشرقیان اند
گفتم
فرزانگان مشرق اینان اند ؟
گفت
آری
بر مرده ریگ مزدک و خیام
فرزانگان مشرق
اینان اند
اینان که می شناسی و می بینی
این
مسکینان اند
و آنگاه این سرود فرو خواند
جز لحظه های مستی
مستی و راستی
که شورش شهامت آن ‌آب آتشین
مرداب وار خون شما را
با صد هزار وسوسه تهییج می کند
و گرمی نوازش آن تلخ وار خوش
در جنگل ملایم و
مرجانی رگاتان
تا انتهای هر چه گیاهی است
سرخینه می دواند
و نعره می زنید
که با شحنه ها طرف هستید
و لحظه ای که سمتید
هرگز
برگ سکوت کوچۀ بن بستی را
حتی
با شیونی شبانه به هشیاری
شیرازه بسته اید ؟
حتی
یک بار هم برای تماشا
دل تان نخواسته
در ازدحام کوچۀ بن بستی
از دور یک ستارۀ کوچک را
با دستتان نشانه بگیرید
و یک صدا بگویید
آنک طلوع ذوذنب از شرق
شاید سری ز پنجره ای بیرون آید
و با شما بخواند
آواز دسته جمعی زندانیانی را
که نقل های مجلس شان دانه های زنجیر است
شاید گروهی
از پس دیوارهای کوچۀ دیگر
بیرون کنند سر و بگویند
آری طلوع ذوذنب از شرق
آنگاه
در لحظه ای که ساعت ها
از کار اوفتادند
و سیره ها به روی سپیدارها
گفتند
تاریخ میخ کوب شد اینجا
دیدم که در صفیر گلوله ها
مردی سپیده دم را
بر دوش می کشید
پیشانی اش شکسته و خونش
پاشیده در فلق