غزل شماره ۲۴ ای مه و خور به روی تو محتاج
ای مه و خور به روی تو محتاج
بر سر چرخ، خاک پای تو تاج
چه کنم وصف تو که مستغنی است
مه ز گلگونه گل ز اسپیداج
هر که جویای تو بود همه روز
همه شبهای او بود معراج
پادشاهان که زر همیبخشند
به گدایان کوی تو محتاج
ندهد عاشق تو دل به کسی
به کسی چون دهد خلیفه خراج
عیب نبود تصلف از عاشق
کفر نبود اناالحق از حلاج
عشق را باک نیست از خون ریز
ترک را رحم نیست در تاراج
چاره با عشق نیست جز تسلیم
خوف جان است با ملوک لجاج
دل نیاید به تنگ از غم عشق
کعبه ویران نگردد از حجاج
دل به تو داد سیف فرغانی
از نمد پاره دوخت بر دیباج
سخن اهل ذوق میگوید
بانگ بلبل همی کند دراج
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۷ ساعت ۱۱ ق.ظ توسط سیل سرشک
|