حکایت
شنیدم که دیناری از مفلسی
بیفتاد و مسکین بجستش بسی
به آخر سر ناامیدی بتافت
یکی دیگرش ناطلب کرده یافت
به بدبختی و نیکبختی قلم
برفته است و ما همچنان در شکم
نه روزی به سرپنجگی میخورند
که سر پنجگان تنگ روزی ترند
بسا چارهدانا به سختی بمرد
که بیچاره گوی سلامت ببرد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۷ ساعت ۶ ب.ظ توسط سیل سرشک
|