حکایت زاهد و بربط زن
یکی بربطی در بغل داشت مست
به شب در سر پارسایی شکست
چو روز آمد آن نیک مرد سلیم
بر سنگدل برد یک مشت سیم
که دوشینه معذور بودی و مست
تو را و مرا بربط و سر شکست
مرا به شد آن زخم و برخاست بیم
تو را به نخواهد شد الا به سیم
از این دوستان خدا بر سرند
که از خلق بسیار بر سر خورند
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۷ ساعت ۱۲ ب.ظ توسط سیل سرشک
|