غزل شمارهٔ ۱۵
قلبت که می زند سر من درد می کند
این روزها سراسر من درد می کند
قلبت که... نیمۀ چپ من درد می کشد
تب کرده، نیم دیگر من درد می کند
تحریک می کند عصبِ چشمهام را
چشمی که در برابر من درد می کند
شاید تو وصلۀ تن من نیستی، چقدر
جای تو روی پیکر من درد می کند
هی سعی می کنم که ترا کیمیا کنم
هی دستهای مس گر من درد می کند
دیر است پس چرا متولد نمی شوی؟
شعر تو روی دفتر من درد می کند
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۷ ساعت ۱۲ ب.ظ توسط سیل سرشک
|