غزل شمارهٔ ۷۵ نتوان گذشتن آسان از آن کو
نتوان گذشتن آسان از آن کو
گل تا به گردن، گل تا به زانو
از دست آن شست مشکل توان رست
صیاد ما را سخت است بازو
حرف خلاصی فکر محالی است
فکری دگر کن حرفی دگر گو
دل می ربایند جان می ستانند
شوخان به بازی، شیران به بازو
زان مه که گاهی پهلوی غیر است
صد داغ داریم، پهلو به پهلو
تا رو نهـادیم در عـالم عشق
با هر دو عالم گشتیم یک رو
از دوست نتوان ما را بریدن
ناصح تو می نال، مشفق تو می گو
هم جان ستانند، هم دلفریبند
آن زلف و کاکل، آن چشم وابرو
گوئی که بوئی ز آن گل شنیدم
خود را نیـابی، یابی گران بو
چون به توان کرد عاشق به تدبیر
کی خوش توان کرد دندان به دارو
بی می خرابم بیجرعه مدهوش
زان لعل میگون زان چشم جادو
گفتم رضی را سر نه بدین در
کارش همین است در آن سر کو
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر ۱۳۹۷ ساعت ۴ ب.ظ توسط سیل سرشک
|