غزل شمارهٔ ۷۰ غمزه خونریز و عشوه در پی جان
غمزه خونریز و عشوه در پی جان
چون توان برد دین ودل ز میان
چند از حسرت سراپایت
بیسر و پا شویم و بی دل و جان
چند گیرم ز غم به دندان دست
آه از دست آن لب و دندان
سرو آزاد جان از این غم داد
که گرفتار توست پیر و جوان
آن چنان شد غمش گریبان گیر
که گریبـان ندانم از دامان
روز وصل تو می روم از هوش
شب مهتاب، وای بر کتّان
دوست هر چند دشمن است با ما
ما بدو دوستیم از دل و جان
نکند در دلت اثر آهم
چه کند باد با دل سندان
کاش درد دلم فزون نکنی
چون به دردم نمی شوی درمان
گر به عهدت زبون شویم چه باک
سد اسکندریم در پیمان
سر شوریدهٔ رضی است مگر
که چو گوئی فتاده در میدان
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۷ ساعت ۵ ب.ظ توسط سیل سرشک
|