غزل شمارهٔ ۲۲ یقین ما به خیال و گمان نمی گردد
یقین ما به خیال و گمان نمی گردد
گمان آن مکنیــــــدش که آن نمی گردد
به غیر نقش توام در نظر نمیآید
به غیر نام توام بر زبـــــــان نمی گردد
ز کفر ودین چه زنم دم که از تجلی دوست
دلم به این و زبانم به آن نمی گردد
به آستانهٔ او کس نمی گذارد سر
که آستانهٔ او آستان نمی گردد
چنان به گرد سر دوست باز می گردم
که پیل مست به هندوستان نمی گردد
من از کجا و ریا و ردا و سالوسی
تو آن مجو که رضی گرد آن نمی گردد
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۷ ساعت ۴ ب.ظ توسط سیل سرشک
|