غزل شمارهٔ ۸ داند آن کس که ز دیدار تو برخوردار است
داند آن کس که ز دیدار تو برخوردار است
که خرابات و حرم غیر در و دیوار است
ای که در طور ز بی حوصلگی مدهوشی
دیده بگشای که عالم همگی دیدار است
همه پامال تو شد خواه سر و خواهی جان
و آنچه در دست من از توست همین پندار است
از تو ناقوس به دست من مست است که هست
و ز تو طرفی که ببستیم همین زنار است
برخور از باغچهٔ حسن که نشکفته، هنوز
گل رسوائی ما از چمن دیدار است
باور از مات نیاید به لب بام در آی
تا ببینی که چه شور از تو در این بازار است
دو جهان بر سر دل باخت رضی منفعل است
که فزایند بر آن بار گر این بازار است
+ نوشته شده در جمعه پنجم مرداد ۱۳۹۷ ساعت ۹ ق.ظ توسط سیل سرشک
|