خلاصۀ احوال
چیزی به جا نماند
حتا
که نفرینی
بدرقۀ راهم کند.
با اذانِ بیهنگامِ پدر
به جهان آمدم
در دستانِ ماماچهپلیدک
که قضا را
وضو ساخته بود.
هوا را مصرف کردم
اقیانوس را مصرف کردم
سیاره را مصرف کردم
خدا را مصرف کردم
و لعنت شدن را، بر جای،
چیزی به جای بِنَماندم.
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد ۱۳۹۷ ساعت ۱۱ ق.ظ توسط سیل سرشک
|