حکایت

مطرب درآمد
با چکاوکِ سرزندهیی بر دستۀ سازش.
مهمانانِ سرخوشی
به پایکوبی برخاستند.
از چشمِ ینگۀ مغموم
آنگاه
یادِ سوزانِ عشقی ممنوع را
قطرهیی
به زیر غلتید.
□
عروس را
بازوی آز با خود برد.
سرخوشانِ خسته پراکندند.
مطرب بازگشت
با ساز و
آخرین زخمهها در سرش
شاباشِ کلان در کلاهش.
تالارِ آشوب تهی ماند
با سفرۀ چیل و
کرسی باژگون و
سکّوبِِ خاموشِ نوازندگان
و چکاوکی مُرده
بر فرشِ سردِ آجُرش.
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد ۱۳۹۷ ساعت ۵ ب.ظ توسط سیل سرشک
|