شمارهٔ ۳
نشسته در دل خاکم به یاد دوست هنوز
دل گداخته را آرزوی اوست هنوز
نه عشق آینه رویی،نه ذوق هم سخنی
عجب که طوطی ما گرم گفت و گوست هنوز
ز بیم خوی تو رازم نهفته ماند به دل
در این صدف گهر از پاس آبروست هنوز
از آن ز دلتنگی گمنامیم،رهایی نیست
که چون صدف به لبم مُهر آبروست هنوز
در این بهار چو اشک از کنار چشم ترم
مرو که خرمن گل در کنار جوست هنوز
چو پارۀ تن ما برد،نقد جان طلبد
عجوز دهر چو طفلان،بهانه جوست هنوز
ز هم نشینی دل با غم تو در عجبم
که پیر گشت و همانش به دایه خوست هنوز
ز خوان هستیش ای آسمان چه می رانی؟
که میهمان لقمه در گلوست هنوز
کس نماند کز آن تند خو کناره نکرد
امیرماست که از جان اسیر اوست هنوز
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد ۱۳۹۷ ساعت ۶ ب.ظ توسط سیل سرشک
|