حکایت ۱۰
یکی پرسید از آن گم کرده فرزند که ای روشن گهر پیر خردمند
زمصرش بوی پیراهن شنیدی چرا در چاه کنعانش ندیدی
بگفت احوال ما برق جهان است دمی پیدا ودیگر دم نهان است
گهی بر طارم اعلی نشینیم گهی بر پشت پای خویش نبینیم
اگر درویش در حالی بماندی سر دست از دو عالم برفشاندی
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد ۱۳۹۷ ساعت ۱۰ ق.ظ توسط سیل سرشک
|