حکایت ۲
درويشی را ديدم سر بر آستان کعبه همیماليد و میگفت يا غفور يا رحيم تو داني که از ظلوم جهول چه آيد
عذر تقصير خدمت آوردم که ندارم به طاعت استظهار
عاصيان از گناه توبه كنند عارفان از عبادت استغفار
عابدان جزای طاعت خواهند و بازرگانان بهای بضاعت من بنده امید آورده ام نه طاعت و به دریوزه آمده ام نه به تجارت.اِصنَع بی ما انتَ اهلُه
بر در کعبه سائلى دیدم که همی گفت و می گرستی خوش
می نگویم که طاعتم بپذیر قلم عــــفو بـــــر گنـــــــاهم کش
+ نوشته شده در شنبه بیستم مرداد ۱۳۹۷ ساعت ۱۰ ق.ظ توسط سیل سرشک
|