خبر کوتاه بود :
 - «اعدام شان کردند »
خروش ِ دخترک برخاست
 لبش لرزید
 دو چشم ِ خسته اش از اشک پر شد
گریه را سر داد ...
و من با کوششی پر درد اشکم را نهان کردم
 - چرا اعدامشان کردند ؟
می پرسد ز من با چشم ِ اشک آلود
چرا اعدام شان کردند ؟
- عزیزم دخترم !
 آنجا ، شگفت انگیز دنیایی است : دروغ و دشمنی فرمانروایی می کند آنجا
 طلا ، این کیمیای خون ِ انسان ها
 خدایی می کند آنجا
 شگفت انگیز دنیایی که همچون قرن های دور
 هنوز از ننگ ِ آزار ِ سیاهان دامن آلوده است
 در آنجا حق و انسان حرف هایی پوچ و بیهوده است
 در آنجا رهزنی ، آدم کشی ، خونریزی آزاد است
 و دست و پای آزادی است در زنجیر
عزیزم دخترم !
 آنان
 برای دشمنی با من
 برای دشمنی با تو
 برای دشمنی با راستی
اعدام شان کردند
 و هنگامی که یاران
با سرود ِ زندگی بر لب
 به سوی مرگ می رفتند
 امیدی آشنا می زد چو گل در چشم شان لبخند
 به شوق ِ زندگی آواز می خواندند
 و تا پایان به راه ِ روشن ِ خود با وفا ماندند
 عزیزم !
 پاک کن از چهره اشکت را ز جا برخیز !
 تو در من زنده ای ، من در تو ، ما هرگز نمی میریم
 من و تو با هزاران ِ دیگر
 این راه را دنبال می گیریم
از آن ِ ماست پیروزی
 از آن ِ ماست فردا با همه شادی و بهروزی
 عزیزم !
 کار ِ دنیا رو به آبادی است
 و هر لاله که از خون ِ شهیدان می دمد امروز
 نوید ِ روز ِ آزادی است