این شنیدم مُشرکی از باده مست
گفت با آن زاهدِ یکتا‌ پَرست :
پیش از آن ، کاین اولیاء و انبیا
متصل سازند ما را با خدا
حضرتِ حق ، حاجب و دربان نداشت
جبرئیلی قاصد فرمان نداشت
در گهش بر روی هر جُنبنده ، باز
کافر و مؤمن به چشمش ، یک تَراز
کس نمی‌گشتی به دنبال شفیع
کس نپرسیدی شریفی یا وضیع
خود نمی‌دیدی جوازی دست کس
بر سر یک سفره ، سیمرغ و مگس
هر کجا می‌شد جمالِ یار دید
صبحگاهان ، نامش از بلبل شنید
وصل ِ جانان ، شرط و آدابی نداشت
غم سرای عشق او ، بابی نداشت
چون دلِ من ، بارگاهش ، روز و شب
جار می‌زد : هر که‌ام کردی طلب!
کس نمی‌جستی تَقرّب با نماز
شرطِ دیدارش فقط بودی ، نیاز
هر کسی بی‌زحمتی بر دیگران
با خیالی ، بُت پرستیدی عیان
کس نپرسیدی که این همسایه‌ام
از چه رویی قبله‌گاهش شد صنم؟
کس نمی‌پُرسید ، نام مذهبت
وز نماز مُستحّب دیشبت
بر سر مَسلک کجا بودی روا ؟
جنگ بین امّت لات و عُزی
کس به نام نایبِ پروردگار
بُت پرستان را نبُردی پای دار
کس نشد آونگِ ظلمی از صلیب
یا که مُثله ، با روادیدِ حبیب
یک تن از آن بُت پرستان ِ دَغا
خود نمی‌بودی محارب با خدا
نه مسلمان و مسیحی و یهود
این جدایی بین انسانها نبود
مردمان بودند با هم ، یک دِله
همسفر با هم و در یک قافله
مقصدِ آنان همه باغ بهشت
بُت پَرست و راهب و پیر کنشت
راه دوزخ ، آن زمان دایر نبود
بیم آن هم در دل کافر نبود
****
تا یکی آمد ، کتابش در بغل :
کاین بود پیغام آن عَز و جَل
هر که او باور ندارد این کتاب
کار او در دنیی و عقبی خراب
گر عمل بر نَهْج این مصحف کنید
بی‌گمان یکسر به جنّت می روید
****
تا که مُهر آن صحیفه باز شد
انشقاق ِ مردمان آغاز شد
بت پرستی رفت و همراهش وفاق
وحدتی آمد سراسر افتراق
هر که نامی روی تو بنهاد و رفت
از تو احکامی به انسان داد و رفت
آن پیمبر ، یَهُوَه خواندی تو را
این اهورا گفتی‌ات و آن یک عُزی
شد نظرگاه رسولان ، مختلف
این یکی دالَت لقب داد آن الف
باب تعبیر و تَخیّل ، باز شد
داستان کفر و دین آغاز شد
شد جدالی در میان مردمان
کفر تو ، ایمان من ، آمد میان
هر که کردی داوری ، بر دیگری:
من به فطرت مؤمنم تو کافری
آدمی ، در جنگ مال و جاه بود
حُبّ دین هم ، علتی دیگر فزود
کفر و دینی در خیال خویش بافت
بهر خونریزی دلیلی تازه یافت
****
این خدایان ،فرقشان جز نام ،چیست؟
بر سَر نامی تعصّب ، جاهلی است
جمله‌شان ، خواهان اعزاز بشر
از دل این خاک ، پرواز بشر
قصدشان ، معراج انسان زبون
عِزّتی دادن به این موجود دون
بر سعادت ، رهنمون کردن تو را
بر حذر کردن ز اهریمن ، تو را
همسفر کردن تو را با راستی
تا پس از مُردن ، نیابی ، کاستی
****
آدمی ، باید مُرادی داشتن
بر خدایی ، اعتقادی داشتن
نام آن را هر چه می‌خواهی بگو
زین اسامی ،‌خود غرض او هست و او
قصه‌ای را خوانده‌ام از مولوی
از حکایت‌های نغز مثنوی :
«چار کس را داد مردی ، یک درَم
آن یکی گفت این به انگوری دَهَم
آن یکی دیگر ، عرب بُد گفت : لا
من عنب خواهم نه انگور ای دغا !
آن یکی تُرکی بُد و گفت این بنم
من نمی‌خواهم عنب خواهم ازم
آن یکی رومی بگفت این قیل را
تَرک کُن ، خواهیم استافیل را
در تنازع ، آن نفر جنگی شدند
که ز سِرّ نام ها غافل بُدند
مشت بر هم می‌زدند از ابلهی
پُر بُدند از جهل و از دانش تهی »
****
کعبه و بت ، خود نمادی بیش نیست
عابدان را نیّت و مقصد ، یکی است
تو کنی تعظیم کعبه ، من صنم
هر دو می‌جوییم او را تا عدم
پس بگو تکفیر مُلحد از چه روست؟
نفْس او هم دائمًا درجستجوست
خود چه می‌گویی که او یابنده نیست
زانکه هر جوینده‌ای ، یابنده ای است
****
گفت او را زاهد روشن ضمیر
نکته‌ای می‌گویمت ، عبرت بگیر
زورقی راندی دراین بحر عمیق
کاندرین طوفان بود دریا ، غریق
کعبه با نقش نگاری جان گرفت
بت ، نماد خویش از شیطان گرفت
چون ندانی فرق لعل و سنگ را
از چه گویم با تو نام و ننگ را
کس نمی‌سازد نگین از سنگ و گِل
سر بنه هر جا که دیدی پای دل
کوی اغیار از کجا و کوی یار
بانگ زاغ است آن و این صوت هَزار
سختی خار از کجا و لطف گُل
طبع سرکه کِی دهد مستی مُل
هر دوشان با کلک صانع ، نقش شد
لیکن آن جان کاه و این جان بخش شد
در بیابان گر نباشد ساربان
راه خود را از که می‌جویی نشان
این رسولان ، خود نشان این رهند
پیش پای تو چراغی می‌نهند
گر در این ظلمات ، نشناسی مسیر
چون چراغ راه دادندت ، بگیر
شمع راهی گر به دستت اوفتاد
حفظ آن کن از گزند تند باد
تند بادت شد همان اغوای نفْس
خود مشویی جامه در دریای نفْس
رو بیآور دامن نوحی به کف
چون به گرداب اندری از شش طرف
گر تو می‌دانی که راه از چاه چیست
جایگاهت مسند پیغمبر ی است!