غزل شماره ۵۴ ای زلف تو ماه را نقابی
ای زلف تو ماه را نقابی
والیل ز موی توست تابی
با مهر رخت زمین چه حاجت
دارد به مهی و آفتابی؟
از شرم بلندی تو کیوان
شد در پس پنج و شش حجابی
شیطان منشان دشمنت را
شمشیر تو اشهب الشهابی
بر سیخ سنانت درگه کین
باشد دل دشمنان کبابی
با معرفت تو لوح محفوظ
یک حرف نباشد از کتابی
دریای محیط و چرخ اطلس
از قلزم همتت حبابی
خالد چه زنی دم از صفاتش؟
حدی چو ندارد و حسابی
+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان ۱۳۹۷ ساعت ۷ ب.ظ توسط سیل سرشک
|