من با برادر محبوبم
از روی یک توهم بی جا
سرچشمۀ زلال تفاهم را
آلوده کرده ایم
تصویر روی من
 در پاکی تصور او
همچون غباری آینۀ ذهن را مکدر کرد
در من سیاهی ابر کدورتی
 باران اشک را
از دیدگان مضطربم رویاند
 برخورد ما
بر حسب اتفاق
 تماشایی است
در او تلاش و کوشش مغرور ماندن است
 در من گریز گم شدن و اغتشاش گام