هجرانی
سینِ هفتم
سیبِ سُرخی است،
حسرتا
که مرا
نصیب
ازاین سُفرۀ سُنّت
سروری نیست.
شرابی مردافکن در جامِ هواست،
شگفتا
که مرا
بدین مستی
شوری نیست.
سبوی سبزهپوش
در قابِ پنجره ــ
آه
چنان دورم
که گویی جز نقشِ بیجانی نیست.
و کلامی مهربان
در نخستین دیدارِ بامدادی ــ
فغان
که در پسِ پاسخ و لبخند
دلِ خندانی نیست.
بهاری دیگر آمده است
آری
اما برای آن زمستانها که گذشت
نامی نیست
نامی نیست.
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان ۱۳۹۷ ساعت ۶ ب.ظ توسط سیل سرشک
|