هیچ پرنده ای
به پستوی پنهان من پناه نمی آورد
هیچ پرستویی
لبریز اشتیاق
و هیچ پرندۀ دریایی
با خبری از توفان !
روح سرکش من
در سایۀ صخره ها به نگاهبانی ایستاده است
گوش به زنگ پچ پچی
صدای نزدیک شدن پایی
وگریز .
خاموش است و کبود جهان من
این خجسته پِی .
در به روی چهار باد گشوده ام
یکی زرین و رو به شرق
برای عشقی که هرگز نمی رسد
یکی به روز،یکی بر اندوه
و یکی بر مرگ همیشه باز .