روح خرقه ای آسمان رنگ من
جا ماند بر تخته سنگی مجاور دریا
و نزد تو آمدم
با چهرۀ بانویی عریان
چون بانویی بر میز تو جلوس کردم
جامی از شراب نوشیدم
و شُش هایم از بوی خوش رُزها سرشار.
دیدی چه جذاب بودم من ؟
چون رؤیایی در خوابت بود!
آنگاه چیزی در خاطرم نماند
کودکی ام و دیارم
دام نوازش های اسیر کُننده ات تنها آگاهی ام بود
آیینه ای در برابرم گرفتی و تبسم کنان خواستی
خود را در آیینه بازبینم
آنچه دیدم کتف هایم بود
که خاک آلود فرو می ریخت در تکه هایی چند
فریبندگی بیماری از خود دیدم
که راه نجات از آن،خود گریزی بود
آه ! در آغوش بکش مرا
تا آن حد که بی نیاز شوم از هر چیزی