سلام
به پوست سبز آب ، به پوست سبزۀ تو
که زیر پوست سفید روز می گردد
به دست تو ، که از میان آن همه سبزی
مانند ساقۀ تر در می آيد
و ساقۀ گل سرخی در شعر می گذارد
بالای شعر خستۀ من نازنین
غمگین منشین
در زیر این کتیبۀ فرسوده من خفته ام
محتاج دست سبز تو ، محتاج سبزۀ روح تو
بنشین
دامن کنار دماغم بگستر
طنین خنده بیفکن در سنگ
طنین خنده بیفکن در واژه
بخوان ، بخوان چنان
کند که خون سبز رقص فواره
از سنگ استخوان .
سلام
به پوست سبزۀ تو
که زیر پوست قهوه ای پاییز مانند آب می وزد
از هفت بند نی استخوان من
به هفت حلقۀ گیسوی تو
سلام