شمارهٔ ۲
سلام
به پوست سبز آب ، به پوست سبزۀ تو
که زیر پوست سفید روز می گردد
به دست تو ، که از میان آن همه سبزی
مانند ساقۀ تر در می آيد
و ساقۀ گل سرخی در شعر می گذارد
بالای شعر خستۀ من نازنین
غمگین منشین
در زیر این کتیبۀ فرسوده من خفته ام
محتاج دست سبز تو ، محتاج سبزۀ روح تو
بنشین
دامن کنار دماغم بگستر
طنین خنده بیفکن در سنگ
طنین خنده بیفکن در واژه
بخوان ، بخوان چنان
کند که خون سبز رقص فواره
از سنگ استخوان .
سلام
به پوست سبزۀ تو
که زیر پوست قهوه ای پاییز مانند آب می وزد
از هفت بند نی استخوان من
به هفت حلقۀ گیسوی تو
سلام
به پوست سبز آب ، به پوست سبزۀ تو
که زیر پوست سفید روز می گردد
به دست تو ، که از میان آن همه سبزی
مانند ساقۀ تر در می آيد
و ساقۀ گل سرخی در شعر می گذارد
بالای شعر خستۀ من نازنین
غمگین منشین
در زیر این کتیبۀ فرسوده من خفته ام
محتاج دست سبز تو ، محتاج سبزۀ روح تو
بنشین
دامن کنار دماغم بگستر
طنین خنده بیفکن در سنگ
طنین خنده بیفکن در واژه
بخوان ، بخوان چنان
کند که خون سبز رقص فواره
از سنگ استخوان .
سلام
به پوست سبزۀ تو
که زیر پوست قهوه ای پاییز مانند آب می وزد
از هفت بند نی استخوان من
به هفت حلقۀ گیسوی تو
سلام
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی ۱۳۹۷ ساعت ۳ ب.ظ توسط سیل سرشک
|