مهربان آمدی ای عشق به مهمانی من
پر شد از بوی خوشت خلوت روحانی من
خوش بر آورده سر از باغ تماشای وجود
سرو ناز تو به سـر فصل زمستانی من
هیچ کس غیر تو ای خرمی دیده نخواند
حرف ناخواندۀ دل از خط پیشانـی من
می کنم گریه من سـوخته تا خنده زند
گل روی تو در آیینۀ بارانی من
بی قرار آمدی و رفت قرارم از دست
بنشـین ؛ تا بنشیند دل طوفـانی من
آفتابی شـدی و یک سره آبم کردی
شد حریر نگهت جامۀ عریانی من
بشکن ای بغض و فرو ریز که در خانۀ دل
می زند شعله به جان آتش پنهانی من
هرچه گفتند و بگویند به پایان نرسد
«قصۀ زلف تو و شرح پریشانی من»