آه و دریغا که چرخ پیر مرا کشت
گردش گردونک حقیر مرا کشت
دهر زبونی پسند چون که نکردم
بندگی خواجه و امیر، مرا کشت
دید که مردیم هست و فحلی و رادی
سعتری چرخ زن پذیر مرا کشت
تیغ جوانمردکُش کشید و بسی جست
دید کسی نیست ناگزیر مرا کشت
گفتم بالله گناه نیست مرا گفت
هست و چو گرگ بهانه گیر مرا کشت
با همه بینایی ام به گردش گیتی
گیتی بی دیدۀ ضریر مرا کشت
کشتی عمرم میان بحر حوادث
بس که زبر گشت و گشت زیر مرا کشت
خست مرا رنج لیک زود مرا خست
کشت مرا درد لیک دیر مرا کشت
غصۀ امروز روز و بیم ز فردا
خاطره های دی و پریر مرا کشت
آخر صفرا به سر برآمد و آخر
زردی رخسار چون زریر مرا کشت
آه که در این زمان روبه پرور
سرکشی طبع همچو شیر مرا کشت
وای که در روزگار گرسنه چشمان
سیردلی های چشم سیر مرا کشت
هیچ نبست این سر به هوش مرا بست
هیچ نکشت این دل هژیر مرا کشت
نیست غمم گر به روزگار جوانی
گردش این روزگار پیر مرا کشت
فارغ از اندیشۀ اسیری خویشم
حسرت این ملت اسیر مرا کشت
غم ز کم خویش و بیش خلق ندارم
غصۀ این مردم فقیر مرا کشت