هنوز آن چشم شهلا یادم آید
هنوز آن روی زیبا یادم آید
هنوز آن لعل خندان نگه سوز
هنوز آن چشم گویا یادم آید
هنوز آن ژاله ها کان شب فشاندی
ز چشم مست شهلا ، یادم آید
که من نوشیدمت اشک و تو گفتی :
بنوش آری گوارا،یادم آید
هنوز آن شب که سر بر دامن من
نهاده بودی آنجا ، یادم آیـد
هنوز آن شب که افشاندی به رویم
دو زلف غالیه سا یادم آیــد
هنوز آن شب که میبوییدمت موی
چنان شب بوی بویا ، یادم آید
هنوز آن شب که می گفتی : مبادا
فــراموشم کنی ها ! یادم آید
هنوز آن شب که می گفتم : جوانی
تو می گفتی : دریغا ! یادم آید
سخن می گفتمت تا از جدايي
تو می گفتی : مبادا ! یادم آید
همی افشردمت در پیکر خویش
بر و دوش فریبا یادم آید
همی افکندمت در چشم پر ناز
نگاه پر تمنا یادم آید
منت گیسوی ، بر رخ می فشاندم
تو می گفتی : خدایا ! یادم آید
هنوز آن روزها که امید دیدار
می افکندی به فردا یادم آید
که می گفتی چو می رفتم ز سویت :
مرو یا زود باز آ ، یادم آید
که می گفتم چو می رفتی ز سویم :
مرو ، باز آ خدا را یادم آید
که می پرسید در پایان هر هجر
لبت حال لب ما یادم آید
هنوز آن دست در دست تو گشتن
به باغ و دشت و صحرا یادم آيد
قرار و وعده و سوگند و پیمان
فراموشت شد ، امّا یادم آمد
حساب سال و ماهم نیست امّا
گرفتار توام تا یادم آید