آه آیینه
او را ز گیسوان بلندش شناختند
ای خاک این همان تن پاک است؟
انسان همین خلاصۀ خاک است؟
وقتی که شانه می زد
انبوه گیسوان بلندش را
تا دوردست آینه می راند
اندیشۀ خیال پسندش را
او با سلام صبح
خندان گلی ز آینه می چید
دستی به گیسوانش می برد
شب را کنار می زد
خورشید را در آینه می دید
اندیشۀ بر آمدن روز
بارانی از ستاره فرو می ریخت
در آسمان چشم جوانش
آنگاه آن تبسم شیرین
در می گشود بر رخ آینه
از باغ آفتابی جانش
دزدان کور آینه افسوس
آن چشم مهربان را
از آستان صبح ربودند
آه ای بهار سوخته
خاکستر جوانی
تصویر پر کشیدۀ آیینۀ تهی
با یاد گیسوان بلندت
آیینه در غبار سحر آه می کشد
مرغان باغ بیهوده خواندند
هنگام گل نبود
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۷ ساعت ۹ ق.ظ توسط سیل سرشک
|