بی نیازی از نیاز ما چه استغناست این
جور کم کن بر دلم کآخر نه از خاراست این
گفتم ای سرو سهی بنشین که بنشیند بلا
گفت بنشینم ولیکن نه بلا بالاست این
گفت رنگت سرخ دیدم این نه رنگ عاشقی است
گفتمش فیض دموع چشم خون پالاست این
گفتم آن مشک سیه بر دامن خورشید چیست؟
گفت بر برگ گل تر عنبر سا است این
گفتم از خون دلم گلگونه رنگین کرده ای
گفت بر نسرین نشان لالۀ حمراست این
گفتمش چشمت برد از من دل و آرام و هوش
گفت ترک مست را اندیشۀ یغماست این
گفت کام از لعل من می بایدت ابن حسام
گفتم آری طعنۀ طوطی شکر خاست این