شبانه ۵
و شما که به سالیانی چنین دوردست به دنیا آمدهاید
ــ خود اگر هنوز «دنیایی» به جای ماندهباشد
و «کتابی» که شعرِ مرا در آن بخوانید ــ !
خفّتِ ارواحِ ما را به لعنت و دشنامی افزون مکنید
اگر مبداءِ خرابآبادی هستیم
که نامش دنیاست!
ما بسی کوشیدهایم
که چکشِ خود را
بر ناقوسها و به دیگچهها فرودآریم،
بر خروسقندیِ بچهها
و بر جمجمۀ پوکِ سیاستمداری
که لباسِ رسمی بر تن آراسته . ــ
ما بسی کوشیدهایم
که از دهلیزِ بیروزنِ خویش
دریچهیی به دنیا بگشاییم. ــ
ما آبستنِ امیدِ فراوان بودهایم،
دریغا که به روزگارِ ما
کودکان
مُرده به دنیا میآیند!
اگر دیگر پای رفتنِ مان نیست،
باری
قلعهبانان
این حجت با ما تمام کردهاند
که اگر میخواهیم در این سرزمین اقامت گزینیم
میباید با ابلیس قراری ببندیم.
□
آمدن از روی حسابی نبود و
رفتن
از روی اختیاری.
کدبانوی بیحوصله
آینه را
با غفلتی از سرِ دل سردی
بر لبِ رَف نهاد.
ما همه عَذراهای آبستنیم:
بیآنکه پستانهایمان از بهارِ سنگینِ مردی گُل دهد
زخمِ گُلمیخها که به تیشۀ سنگین
ریشۀ درد را در جانِ عیساهای اندُه گینِمان به فریاد آوردهاست
در خاطرههای مادرانۀ ما به چرکاندر نشسته؛
و فریادِ شهیدِشان
به هنگامی که بر صلیبِ نادانیِ خلق
مصلوب میشدند؛
« ــ ای پدر، اینان را بیامرز
چرا که، خود نمیدانند
که با خود چه میکنند!»