ببند غنچه صفت لب زمانه خونریز است
گل مراد چه جویی سموم پاییز است
سراب حسرت ایام حاصل فرهاد
شراب دلکش شیرین به کام پرویز است
لبم به جام و سرشکم به جام می لغزد
تهی ز باده و از اشک جام لبریز است
به هر که می نگرم غرق بدگمانی هاست
 ز هر که می شنوم داستان پرهیز است
ز لاله زار جهان بوی داغ می آید
به جویبار دود خون چه وحشت انگیز است
همیشه کشور دارا خراب از اسکندر
هماره ملکت جم زیر چنگ چنگیز است
از آنچه رفت به ما هیچ جای گفتن نیست
 چرا ؟ که در پس دیوار گوشها تیز است
 کدام نقطه دمی امن می توانی زیست
به هر کجا که روی آسمان بلاخیز است
چنان شکست زمانه پرم که پندارم
شکنجه های تو بر من محبت آمیز است
من و مضایقه از جان ؟ تو آن چنان خوبی
که پیش پای تو جان حمید ناچیز است