به راه باید رفت
 و در نشستن با هر که
 هر کجا هر وقت
از احتیاط نباید گذشت
که یک دقیقه غفلت
بسا که حاصل آن
سالهای دربه دری است
همیشه می پرسم
من و سرودن محتاط ؟
کنون به دوست
 که رخ را ز باده می افروخت
 حدیث درد مگویید
که بال شب پره در گرد شعله خواهد سوخت
 کنون به دوست بگویید
شراب را بردار
 و در سکوت کویری در این شب شفاف
به باغ پسته نگاهی ز روی رحمت کن
به یاد روزی که این جام باده را نوشی
اگر که پستۀ این شهر خوب خندان است
دهان دختر زیبا تهی ز دندان است
 که هر شکسته دندان بهای یک نان است
شراب می نوشی ؟
 و مست می نگری نقشهای قالی را ؟
میان پیچ و خم نقشهای هر قالی
چه روزهای جوانی است خفته در تابوت
شراب می نوشی ؟
 به یاد روی که ؟
رویی که از دو دیده تهی است ؟
 به یاد چشم سیاهی که دیگرش هرگز
 توان دیدن نیست ؟
 بیا به شهر در آییم
به شهر گشته نهان در میان گرد و غبار
به شهر هر شبش از آسمان درافشانی
و روی گونه طفلان سرشک نورانی
به شهر سر به گریبانی و پریشانی
کنون که شهر دمادم به دست تاراج است
تو جام را بگذار
 و تیشه را بردار
 چرا ؟
که ریشۀ این رشد کرده زهرآگین
به تیشه محتاج است