چه سان به کوه دماوند بندها بگسست
چه سان فرود آمدند
 اساس سطوت بیداد را چه سان گسترد ؟
چو برق آمد و چون رعد
 چه سان به خرمن آزادگان شرر انداخت
چه پشته ها که ز کشته ز کشته کوهی ساخت
کجاست کاوۀ آهنگری
که برخیزد
اسیریان ستم را ز بند برهاند
و داد مردم بیداد دیده بستاند
گسسته بند دماوند دیو خونخواری به جامۀ تزویر
نقابش از رخ برگیر
دگر هراس مدار این زمان ز جا برخیز
کنون تو کاوۀ آهنگری به جان بستیز
و گرنه جان تو را او تباه خواهد کرد
دوباره روی جهان را سیاه خواهد کرد
بدی و نیکی را
 رسیده گاه جدال و زمان پیکار است
 بکوش جان من
 این جنگ آخرین بار است
کنون شما همه کاوه ها بپاخیزید
و با گسسته بند دماوند جمله بستیزید
که تا برای همیشه به ریشۀ ستم و ظلم
 تیشه ها بزنید
 و قعر گور گذارید پیکر ضحاک
نشان ظلم و ستم خفته به سینۀ خاک