مرا بگذار
 به خویشتن بگذار
من و تلاطم دریا
 تو و صلابت سنگ
 من و شکوه تو
ای پرشکوه خشم آهنگ
من و سکوت و صبور ی؟
من و تحمل دوری ؟
مگر چه بود محبت
 که سنگ سنگش را به سر زدم با شوق ؟
من از هجوم هجاهای عشق می ترسم
امید بی ثمری خانه در دلم کرده است
به دشت و باغ و بیابان
به برگ بر گ درختان
 و روح سبز گیاهان
 گر از کمند تو دل رست
 دوباره آورم ایمان
 که عشق بیهوده است
 مرا به خود بگذار
 مرابه خاک سپار
 کسی ؟
نه هیچ کسی را دگر نمی خواهم
خوشا صفای صبوحی
 صدای نوشانوش
 ز جمله می خواران
 خوشا شرار شراب و ترنم باران
گلی برای کبوتر
گلی برای بهاران
گلی برای کسی که مرا به خود می خواند ز پشت نیزاران