سفر سوم
هنگام هنگامۀ سفر بود
 من در جنوب نقش جنون دیدم
 آمیزه های آتش و خون دیدم
 و میل به جنایت
 و میل به جنایت تنها
 در جان جانیان خطرناک نیست
از چشم من زبانه کشید آتش
 این خشم شعله ور
هنگام سفر
 گهوارۀ فلزی دریایی
می بردم آن زمان
 تا ساحل جزیره آغشته با جنون
 آنجا برای من
 پنداشتی جزیرۀ ممنوع بوده است نه نامسکون
در آن جزیره که آنجا
شاید که سیب سرخ هشیواری است
گویا که گاه فرصت بیداری است
 دیدم که آن جزیره
 آبشخور شگرف هیولای آهنی است
آن شب
من مست مست بودم
و میل به جنایت
در عمق جان مضطربم شعله می کشید
ای کاش کور بودم
 دیدم شگرف هیولاها
 دریای پاک را
آلوده می کنند
گهوارۀ فلزی دریا ها
 می برد این مسافر غمگین خسته را
هنگام بازگشت
 آنک جزیره بی من تنهاست
 اینک در انحصار هیولاهاست
 ای کاش گهواره گور می شد
آنجا طنین خنده و پچ پچ بود
 می سوخت جان خستۀ این عاشق این حسود
 دیدم نهنگ را
 کامش گشوده طعمه طلب کن
گهوارۀ فلزی ما را تعقیب می کند
گفتم
 در کام این نهنگ
 شاید که ایمنی است
آیا
 این ترس ذاتی من بود
که آن نهنگ گرسنه دریا
از لقمۀ لذیذ تنم بی نصیب ماند ؟
 می سوختم
 در شعله های خشم خروشان خویشتن
 دلالۀ محبت
 عفریتۀ پلید به پیری نشسته می دانست
 در من توان نماند و شکیبایی
 می برد دیو را
 تا حجله گاه پاک اهورا
آه
 ای جانیان لحظۀ عصیان
 رفاقتی
 در من نمانده است نه صبری نه طاقتی
 دیدم که دیو بود و فرشته
 کز حجله شکسته قانون برون شدند
اینک نه جلوه ای ز اهورا
 اهریمنند هر دو
عفریته پلید به پیری نشسته می خندید
 من می گریستم
 دیدم پرنده را که ز ساحل پریده بود
 دریا تمام شد
 آغاز خشکسالی خشکی رسیده بود
 در من جنوب
 یاد آور جنون و جهالت
 یاد آور شکوفۀ هشیاری است
 من با بطالت پدرم هرگز
بیعت نمی کنم