سفر دوم
 هنگام
هنگامۀ سفر بود
 اینک توهمی
 کآلوده می کند
سرچشمۀ زلال تفاهم را
 ای ‌آفتاب پاک صداقت
 در من غروب کن
ای لفظ ها چگونه چنین ساده و صریح
 مفهوم دیگری را
 با واژه های کاذب مغشوش
تفسیر می کنید ؟
دیگر به آن تفاهم مطلق
هرگز نمی رسیم
و دست آرزو
با این سموم سرد تنفر که می وزد
دیگر شکوفه های عشق و شهامت را
ازشاخسار شوق نمی چیند
افزون شوید بین من و او
 گرد غبارهای کدورت
فرسنگها ی فاصله افزونتر
کنون لبخند خنجری است
 آغشته زهرنک
 و اشک اشک دانه تزویر زندگی است
آیا
 هنگام نیست که دیگر
 دلالۀ وقیح
 هیزم کش نفاق
 این پیر زال رانده وامانده
 در دادگاه عشق
 به قصد اعتراف نشیند ؟
 یا این جغد شوم سوی عدم بال و پر زند
 در عمق اعتکاف نشیند
من شاهد فنای غرور رود
 در ژرفنای تشنه مردار
و ناظر وقاحت کفتار بوده ام
 کفتار پیر مانده ز تدبیری
 و شاهد شهادت شیری
 در بند و خسته زنجیری
 دیدم
تهدید شور شعله های شهامت را
 مرعوب می کند
 و همچنان
 که سم گرازان تیزرو
رؤیای پاک بکرگی را
 به ذهن برف
 منکوب می کند
ای کاش آن حقیقت عریان محض را
هرگز ندیده بودم
 دیدم که بی دریغ
 با رشتۀ فریب
این رقعۀ زندگیم کوک می خورد
 داناییم به ناتوانی من افزود
 دیدم که آن حقیقتت عریان ز چشم من
 مکتوم مانده بود
 در زیر چشم باز من
اما همیشه کور
 در شهرهای پاک مقدس
 در شهرهای دور دیو و فرشته وعدۀ دیدار داشتند
دیدم که رود
رود که یک روز پاک بود
اینک در استحالۀ سیال خویش
 تسلیم محض پهنۀ مرداب می نمود
کو یک خنده یک تبسم زیبا
 یک صوت صادقانه یک آوای بی ریا ؟
آری چه کرد باید
 با دسته های خنجر پیدا از آستین
 لبخندها فریب
و مهربان صدایی اگر هست در زمین
 سوز نوای زمزمۀ جویبارهاست
آیینه را به خلوت خود بردم
 آیینۀ روشنایی خود را
 در بازتاب صادق این روح خسته دید
 امّا
 تو در درون آینه می بینی
 نقش خطوط خستۀ پیشانی
پیری شکستگی و پریشانی
 آیینه ها دروغ نمی گویند
 و من
 آن قدر صادقم که صداقت را
 چون آبهای سرد گوارا
 با شوق در پیالۀ مسگون صبح نوشیدم
 و بیم من همه این بود که مباد
تندیس دستپرور من
 در هم شکسته گردد
و بیم من همه این بود که مباد
روزی به ناگه از سرانگشت پرسشی
عریان شود حقیقت تلخی که هیچ گاه
پنهان نمانده بود
و بیم داشتم
 ویران کند تمامی ایمان به عشق را
 که روزی آن مترسک جالیز
 در من نشانده بود
و من
 افسوس می خورم که چرا و چگونه چون
 آن آفتاب روشن
 آن نور جاری جوشان عشق من
 در شط خون نشست
در لجۀ جنون