غزل شمارهٔ ۹۰ عشق تو ز اختیار بیرون است
عشق تو ز اختیار بیرون است
وصل تو ز انتظار بیرون است
چون با تو نهم قرار وصلت
چون کار تو از قرار بیرون است
مرغی که دراوفتد به دامت
هر لحظه ز صد هزار بیرون است
جانهای عزیز را در این درد
سرگشتگی از شمار بیرون است
زان برد غم تو روزگارم
کز گردش روزگار بیرون است
آنجا که حساب کار عشق است
از پردهٔ پردهدار بیرون است
بیکار مباد هیچکس لیک
کار تو ز وسع کار بیرون است
هرچ آن تو نهی به حیله برهم
جمله ز حساب یار بیرون است
ای دل ره یار گیر کاین راه
از زحمت تخت و دار بیرون است
در عالم عشق کار عطار
از شیوهٔ فخر و عار بیرون است
+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۸ ساعت ۵ ب.ظ توسط سیل سرشک
|