غزل شمارهٔ ۶۹۳ ای سیه گر سپید کاری تو
ای سیه گر سپید کاری تو
سرخ رویی و سبز داری تو
من به جان سوختم بگو آخر
با شب و روز در چه کاری تو
روز به کار تو کی توانم برد
زانکه بس بوالعجب نگاری تو
کار ما را قرار می ندهی
دلبری سخت بی قراری تو
نیست بویی ز وصل تو کس را
زآنکه همرنگ روزگاری تو
غم من خور که غم بخورد مرا
راستی نیک غمگساری تو
زان سبب شادمانی از غم من
که از این غم خبر نداری تو
بلبل شاخ عشق عطار است
گر به خوبی گل بهاری تو
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۸ ساعت ۱۱ ق.ظ توسط سیل سرشک
|