چه شبها تا سحرگه ورد خود را
خدايا و خدايا كرده ام من
نشسته مثل بُغض آلود ابري
دلِ دامن چو دريا كرده ام من
زمين را گشته ام، از قُطر تا قُطر
شعاعي نو تماشا كرده ام من
زمان را مثل طومار گناهان
به خون و آتش امضا كرده ام من
وجود خويش را، با دست ترديد
سراسر زير و بالا كرده ام من
يكايك وعده هاي جزم خود را
به خود، امروز و فردا كرده ام من
گذارم گر به باغي اوفتاده
شماتتها به گلها كرده ام من
چمنزارنِ سبزِ آهوان را
چو چشمش زير پا تا كرده ام من
برايش تا ابد،هر دم صد افزون
حسابي در دلم وا كرده ام من
هميشه صورت زيباي او را
خداي خوبْ معنا كرده ام من
چو دُرّ سبزِ چشمش را سُرايند
نگفته لاي، لالا كرده ام من
همه هستي چو چشمش سبز بينم
زُمُرّد توده يك جا كرده ام من
سرِ شب طوطيان سرخ لب را
كِش و كِش گفته، جاجا كرده ام من
دگر روز و شب خود را ، چو  اعماق
غريقِ وهم و رؤيا كرده ام من
جهان را جمعِ زيبايي ، ولي صفر
به پبشِ روش، منها كرده ام من
به اين زودي زمن يارب نگيريش
كه او را تازه پيدا كرده ام من!