در رثاي جلال
از صفِ ما چه سري رفت و گرامي گهري
اي دريغا! چه بگويم كه چه ها بود جلال
ريشۀ خون و گِلِ گوشت رها كن، كه تمام
عصبِ شعله ور و عاصيِ ما بود جلال
همه تن او رگِ غيرت،همه خون خشم وخروش
همه جان شور و شرر،نور و نوا بود جلال
استخوان قرص تني، پيكرۀ جهد وجهاد
تن بهل؛كز جَنَم و جانِ جدا بود جلال
دل ما بود و در آن درد و دليري ضربان
سينه اش خانقه سرّ و صفا بود جلال
هم زبانِ دل ما،هم ضربانِ دل ما
تپش و تابشِ آتشكده ها بود جلال
هر خط او خطري،هر قدمش اقدامي
هر نگه نايرۀ نور و ذكا بود جلال
پيشگامانِ خطر،گاه خطا نيز كنند
گرچه گويند كه معصومْ نيا بود جلال
دَمِ عصمت نزد،امّا قدم عبرت زد
جاي كتمان پي جبرانِ خطا بود جلال
قلمش پيك خطر پويه،كه بر لوح سكوت
تازه صد سينه سخن،بلكه صلا بود جلال
چه يلي از صف ما، بي بدلي از كف ما
رفت و دردا كه به صد درد دوا بود جلال
گرچه مي رفت از اولاد پيمبر به شمار
من بر آنم كه ز ابناي خدا بود جلال
گرچه در خانه و در بسترِ خود رفت به خواب
شك ندارم كه يكي از شهدا بود جلال