گريخته است خيالات شاعري از من
چنانكه مي نرسم، وَر دَوم، به گردش نيز
خوش آنكه حال و هواي سخن به دستم بود
هوا چه روز و چه شب خوب،گرم و سردش نيز
قريحه چيره بر اسلوبها‌،كز استادان
كسي حريف نبودش، نه هم نبردش نيز
همه فنون سخن رامِ طبع و در هر رنگ
كبود و سرخ و سياه و سپيد و زردش نيز
خوش آنكه در همه آفاق شعر، كهنه و نو
نمي رسيد به گردم، نه زن نه مردش نيز
كنون به شعر نمانده است نسبتم، گويي
نه خورده ام، نه توانم خورم، به دردش نيز
زجنسِ شعر نمانده است قطعه ايم به دست
غزل ، قصيده ، رباعي ، نه نيم فردش نيز