غزل شمارهٔ ۱۲۵ بیا بیا که دل بسته را گشاد دهیم
بیا بیا که دل بسته را گشاد دهیم
بیار باده که غم های دل به باد دهیم
غمی که مونس دیرینه بود در دل ما
اگر ز یاد برفت آن غمش به یاد دهیم
به وقت نزع فریدون نگر به سام چه گفت
که وقت شد که قبادی به کیقباد دهیم
روان خفتۀ نوشیروان چه می گوید
که بهتر است که انصاف و عدل و داد دهیم
زبان بستۀ طایی به رهروی خوش گفت
که توشه ای بطلب تا که مات زاد دهیم
سروش غیب ندا می کند به ابن حسام
که ناامید چرایی که ما مراد دهیم
همین کرشمه تمامم که دوش ساقی گفت
وظیفه ای است مقرر تو را زیاد دهیم
+ نوشته شده در شنبه سی ام فروردین ۱۳۹۹ ساعت ۴ ب.ظ توسط سیل سرشک
|