ماه
شيوايي خجسته كه از من ربوده شد
_با شيوه هاي شعبده باز سپيده اي كه دروغين بود_
پيغمبري شدم كه خدايش او را از خويش رانده بود
مسدود مانده راه زبان نبوتش
من آن جهنمم كه شمار رنج هايش را در خواب هايتان تكرار مي كنيد
خورشيد،هيمه اي است مدور كه در من است
يك سوزش مكر پنهاني همواره با من است
و چشم هاي من خاكستري است كه از عمق هاي آن
ققنوس هاي رنج جهان مي زايند.
تنهايم
از آن زمان كه شيوايي خجسته ام از من ربوده شد
اينك منم:
مردي كه در صحاري عالم گم شد
مردي كه بر بنادر ميثاق و آشتي بيگانه ماند
مغروق آب هاي هزاران خليج دور
پيغمبري كه خواب ندارد.
چون شانه هاي شاد بلندش تعطيل شد
تعطيل شد زيبايي جهان
آن بغبغوي داغ در ايوان عاشقان
آن چشمه سار پچپچه كآرام مي خليد در صبحدم در گوش هوش تعطيل شد
سوداي نرم زخمه به تار بزرگوار در شامگاه تعطيل شد.
تاريكي جهان حق من است حق من است تاريكي جهان
با پرچم عزا
ماهي غريب مي گذرد از فراز شب
آخر چگونه جان متحمل شود
باد پلشت فاجعۀ انهدام را؟
هان بنگريد
اين دائمي است
اين رؤيت جنازه
اين رؤيت جنازۀ بي غسل و بي كفن
بر صحن ماهتاب با پرچم عزا
اسبي كه شيهه مي زند از خواب هاي مناسبي است بي سوار
اسب عزاست بر صحن خواب بر صحن ماهتاب
ميثاق داشتم با كهكشان روشن آينده بر پهنۀ مدائن خورشيدي
هان بنگريد!
شهري كهن شدم
شهري كه لاشه اش در هرم آفتاب كويري نشانده است
پيرنگ آرواره و دندان را.
آخر چگونه باز بسازد،جهان مرا؟
اين دائمي است
اين رؤيت جنازه
شهر كهن بي غسل و بي كفن
با پرچم عزا
ماهي غريب مي گذرد از فراز شب
من مي شناسمش
ماه من است
ماهي كه زخم فاجعه اي چرك كرده را بر سينه مي برد
گرگي گرسنه،بال درآورده،مي پرد دنبال ماه در آسمان
اين خواب نيست!
كابوس هاي شومي، از اين بدتر
من ديده ام به روز، به بيداري
گرگ گرسنه مي رود همواره مي درد همواره مي درد
سيلي سيلي زنان مي غرد در روبه رو
پيرنگ آرواره و دنبال شهر،شهر كهن را خواهد ريخت اين سيل
در كام كوسۀ دقيانوس
در زور آب كوسه زمان را مي بلعد
و تخم بي زماني بي رنگ را در آب
در مجمع الجزاير مرجاني مي زايد.
با طوطي ملون چشماني كه رنگ هايش را مي ريخت بر زبانش
و عشق را،من عاشقم را،از صبح صادق رعنايان،تقليد مي كرد
با شيوه هاي شعبده باز سپيده اي كه دروغين بود
شيدايي خجسته ام از من ربوده شد
ماهي غريب مي گذرد از فراز شب
با پرچم عزا.
هان بنگريد.