خورشيد
صداي تسلي است
مي خواهمت من
رهايي!
تو را من
تو را من!...
تو برگي به منقار داري
نه، خود بركت سبز اساطيري، اي مرغ تاريخي من.
تو را من!...
عطش بود؟
يا روح تيزاب؟
دهانش به آهك عجين بود،
هرم زمين
بود!
خدا را
خدا را
كه بود اين
در اوج جواني
جواني كه عريان تر از نعره بود و رها بود؟
و بر كاكلش برف بود...
اين كجا بود؟
تماشاگران را
تماشا كن
اينك
كجا بودم، اينك كجايم؟
شد ايام كز چتر سازم عصايي
به عرياني من
تماشاگران را
تماشا كن
اين جا
كجايي تو اي برگ انجير؟
رها كن
شعاعي
شهابي
به سويم!
رها كن
رها كن
كجايي تو اي مرغ تاريخي من
كجايي؟...
كجا بودم، اينك كجايم؟
مرا خوابي از سنگ بايد
لبت آب
اينك
كجايم؟
چه بوي خوشي دارد اين شاخ زعفراني!