کسی که مثل هیچ کس نیست


من خواب دیده ام که کسی می آید
من خواب یک ستارهٔ قرمز دیده ام
و پلک چشمم هی می پرد
و کفشهایم هی جفت می شوند
و کور شوم
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستارهٔ قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام
کسی می آید
کسی می آید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچ کس نیست ، مثل پدرنیست ،
مثل اِنسی نیست ، مثل یحیی نیست ، مثل مادر نیست ،
و مثل آن کسی است که باید باشد
و قدش از درختهای خانهٔ معمار هم بلندتر است
و صورتش از صورت امام زمان هم روشن تر
و از برادر سید جواد هم که رفته است
و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد
و از خود خود سید جواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال اوست نمی ترسد
و اسمش آن چنانکه مادر
در اول نماز و در آخر نماز صدایش می کند
یا قاضی القضات است
یا حاجت الحاجات است
و می تواند
تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را
با چشمهای بسته بخواند
و می تواند حتی هزار را بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد
ومی تواند از مغازهٔ سید جواد ، هر چه قدر جنس که لازم دارد ، نسیه بگیرد
و می تواند کاری کند که لامپ «الله»
که سبز بود : مثل صبح سَحَر سبز بود .
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود
آخ ...
چه قدر روشنی خوب است
چه قدر روشنی خوب است
و من چه قدر دلم می خواهد
که یحیی
یک چارچرخه داشته باشد
و یک چراغ زنبوری
و من چه قدر دلم می خواهد
که روی چارچرخهٔ  یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم
و دور میدان محمدیه بچرخم
آخ ...
چه قدر دور میدان چرخیدن خوب است
چه قدر روی پشت بام خوابیدن خوب است
چه قدر باغ ملی رفتن خوب است
چه قدر مزهٔ پپسی خوب است
چه قدر سینمای فردین خوب است
و من چه قدر از همهٔ چیزهای خوب خوشم می آید
و من چه قدر دلم می خواهد
که گیس دختر سید جواد را بکشم

چرا من این همه کوچک هستم
که در خیابانها گم می شوم
چرا پدر که این همه کوچک نیست
و در خیابانها هم گم نمی شود
کاری نمی کند که آن کسی که به خواب من آمده ست ، روز آمدنش را جلو بیاندازد
و مردم محلهٔ کشتارگاه
که خاک باغچه هاشان هم خونی است
و آب حوض هاشان هم خونی است
و تخت کفش هاشان هم خونی است
چرا کاری نمی کنند
چرا کاری نمی کنند

چه قدر آفتاب زمستان تنبل است

من پله های پشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام
چرا پدر فقط باید
در خواب ، خواب ببیند

من پله های پشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام

کسی می آید
کسی می آید
کسی که در دلش با ماست ، در نَفَسَش با ماست ، در صدایش با ماست
کسی که آمدنش را نمی شود
گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
کسی که زیر درختهای کهنهٔ یحیی بچه کرده است
و روز به روز
بزرگ می شود ، بزرگتر می شود
کسی از باران ، از صدای شرشر باران ،
از میان پچ و پچ گلهای اطلسی
کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید
و سفره را می اندازد
و نان را قسمت می کند
و پپسی را قسمت می کند
و باغ ملی را قسمت می کند
و شربت سیاه سرفه را قسمت می کند
و روز اسم نویسی را قسمت می کند
و نمرهٔ مریض خانه را قسمت می کند
و چکمه های لاستیکی را قسمت می کند
و سینمای فردین را قسمت می کند
درخت های دختر سید جواد را قسمت می کند
و هر چه را که باد کرده باشد قسمت می کند
و سهم ما را هم می دهد
من خواب دیده ام ...

تنها صداست که می ماند


چرا توقف کنم ، چرا ؟
پرنده ها به جستجوی جانب آبی رفته اند
افق عمودی است
افق عمودی است و حرکت : فواره وار
و در حدود بینش
سیاره های نورانی می چرخند
زمین در ارتفاع به تکرار می رسد
و چاه های هوایی
به نقب های رابطه تبدیل می شوند
و روز وسعتی است
که در مُخیلهٔ تنگ کرم روزنامه نمی گنجد

 

چرا توقف کنم ؟
راه از میان مویرگهای حیات می گذرد
کیفیت محیط کشتی زهدان ماه
سلولهای فاسد را خواهد کشت
و در فضای شیمیایی بعد از طلوع
تنها صداست
صدا که جذب ذره های زمان خواهد شد
چرا توقف کنم ؟

چه می تواند باشد مرداب
چه می تواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فساد
افکار سردخانه را جنازه های باد کرده رقم می زنند .
نامرد ، در سیاهی
فقدان مردیش را پنهان کرده است
و سوسک ... آه
وقتی که سوسک سخن می گوید .
چرا توقف کنم ؟
همکاری حروف سربی بیهوده است .
همکاری حروف سربی
اندیشهٔ حقیر را نجات نخواهد داد .
من از سُلالهٔ درختانم
تنفس هوای مانده ملولم می کند
پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را به خاطر بسپارم

نهایت تمامی نیروها پیوستن است ، پیوستن
به اصل روشن خورشید
و ریختن به شعور نور
طبیعی است
که آسیابهای بادی می پوسند
چرا توقف کنم ؟
من خوشه های نارس گندم را
به زیر پستان می گیرم
و شیر می دهم
صدا ، صدا ، تنها صدا
صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن
صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک
صدای انعقاد نطفهٔ معنی
و بسط ذهن مشترک عشق
صدا ، صدا ، صدا تنها صداست که می ماند

در سرزمین قدکوتاهان
معیارهای سنجش همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند
چرا توقف کنم ؟
من از عناصر چهار گانه اطاعت می کنم
و کار تدوین نظامنامهٔ قلبم
کار حکومت محلی کوران نیست

مرا به زوزهٔ دراز توحش
در عضو جنسی حیوان چه کار
مرا به حرکت حقیر کرم در خلأ گوشتی چه کار
مرا تبار خونی گلها به زیستن متعهد کرده است
تبار خونی گلها می دانید ؟

تا شکوفۀ سُرخ يک پيراهن



                                                                                  به آیدا


سنگ می‌کشم بر دوش،
سنگِ الفاظ
سنگِ قوافی را.
و از عرق‌ریزانِ غروب، که شب را
در گودِ تاریک‌اش
                  می‌کند بیدار،
و قیراندود می‌شود رنگ
در نابیناییِ تابوت،
و بی‌نفس می‌ماند آهنگ
از هراسِ انفجارِ سکوت،
من کار می‌کنم
                  کار می‌کنم
                               کار
و از سنگِ الفاظ
                  بر می‌افرازم
استوار
       دیوار،
تا بامِ شعرم را بر آن نهم
تا در آن بنشینم
در آن زندانی شوم...
 
من چنین‌ام. احمقم شاید!
که می‌داند
            که من باید
سنگ‌های زندانم را به دوش کشم
به‌سانِ فرزندِ مریم که صلیبش را،
و نه به‌سانِ شما
که دستۀ شلاقِ دژخیمِتان را می‌تراشید
                                                   از استخوانِ برادرِتان
و رشتۀ تازیانۀ جلادِتان را می‌بافید
                                              از گیسوانِ خواهرِتان
و نگین به دستۀ شلاقِ خودکامگان می‌نشانید
از دندان‌های شکستۀ پدرِتان!
 

 
و من سنگ‌های گرانِ قوافی را بر دوش می‌برم
و در زندانِ شعر
                  محبوس می‌کنم خود را
به‌سانِ تصویری که در چارچوبش
                                       در زندانِ قابش.
 
و ای بسا که
              تصویری کودن
                             از انسانی ناپخته:
از منِ سالیانِ گذشته
                          گم‌گشته
که نگاهِ خُردسالِ مرا دارد
                              در چشمانش،
و منِ کهنه‌تر به جا نهاده است
تبسمِ خود را
               بر لبانش،
و نگاهِ امروزِ من بر آن چنان است
که پشیمانی
به گناهانش!
 
تصویری بی‌شباهت
که اگر فراموش می‌کرد لبخندش را
و اگر کاویده می‌شد گونه‌هایش
                                      به جُست‌وجوی زندگی
و اگر شیار برمی‌داشت پیشانی‌اش
از عبورِ زمان‌های زنجیرشده با زنجیرِ بردگی
می‌شد
من!
 
می‌شد
من
عیناً!
می‌شد من که سنگ‌های زندانم را بر دوش
می‌کشم خاموش،
و محبوس می‌کنم تلاشِ روحم را
در چاردیوارِ الفاظی که
می‌ترکد سکوتِ شان
                      در خلاءِ آهنگ‌ها
که می‌کاود بی‌نگاه چشمِ شان
                                     در کویرِ رنگ‌ها...
 
می‌شد من
عیناً!
 
می‌شد من که لبخنده‌ام را از یاد برده‌ام،
و اینک گونه‌ام...
و اینک پیشانی‌ام...
 

 
چنین‌ام من
ــ زندانیِ دیوارهای خوش‌آهنگِ الفاظِ بی‌زبان ــ.
 
چنین‌ام من!
تصویرم را در قابش محبوس کرده‌ام
و نامم را در شعرم
و پایم را در زنجیرِ زنم
و فردایم را در خویشتنِ فرزندم
و دلم را در چنگِ شما...
 
در چنگِ هم‌تلاشیِ با شما
                                که خونِ گرمِتان را
به سربازانِ جوخۀ اعدام
                               می‌نوشانید
که از سرما می‌لرزند
و نگاهِشان
            انجمادِ یک حماقت است.
 
شما
که در تلاشِ شکستنِ دیوارهای دخمۀ
اکنونِ خویش‌اید
و تکیه می‌دهید از سرِ اطمینان
                                    بر آرنج
مِجریِ عاجِ جمجمه‌تان را
و از دریچۀ رنج
چشم‌اندازِ طعمِ کاخِ روشنِ فرداتان را
در مذاقِ حماسۀ تلاشِتان مزمزه می‌کنید.
 
شما...
 
و من...
 
شما و من
و نه آن دیگران که می‌سازند
 
دشنه
     برای جگرِشان
زندان
     برای پیکرِشان
رشته
     برای گردنِشان.
 
و نه آن دیگرتران
که کورۀ دژخیمِ شما را می‌تابانند
با هیمۀ باغِ من
و نانِ جلادِ مرا برشته می‌کنند
در خاکسترِ زاد و رودِ شما.
 

 
و فردا که فرو شدم در خاکِ خون‌آلودِ تب‌دار،
تصویرِ مرا به زیر آرید از دیوار
از دیوارِ خانه‌ام.
 
تصویری کودن را که می‌خندد
در تاریکی‌ها و در شکست‌ها
به زنجیرها و به دست‌ها.
 
و بگوییدش:
           «تصویرِ بی‌شباهت!
            به چه خندیده‌ای؟»
و بیاویزیدش
             دیگربار
واژگونه
رو به دیوار!
 
و من هم چنان می‌روم
با شما و برای شما
ــ برای شما که این‌گونه دوستارِتان هستم. ــ
 
و آینده‌ام را چون گذشته می‌روم سنگ بردوش:
سنگِ الفاظ
سنگِ قوافی،
تا زندانی بسازم و در آن محبوس بمانم:
زندانِ
دوست‌داشتن.
 
دوست‌داشتنِ مردان
و زنان
 
دوست‌داشتنِ نی‌لبک‌ها
                             سگ‌ها
                                     و چوپانان
دوست‌داشتنِ چشم‌به‌راهی،
و ضرب‌ْانگشتِ بلورِ باران
                            بر شیشۀ پنجره
 
دوست‌داشتنِ کارخانه‌ها
                             مشت‌ها
                                       تفنگ‌ها
 
دوست‌داشتنِ نقشۀ یابو
با مدارِ دنده‌هایش
با کوه‌های خاصره‌اش،
و شطِ تازیانه
با آبِ سُرخ‌اش
 
دوست‌داشتنِ اشکِ تو
                           بر گونۀ من
 
و سُرورِ من
            بر لبخندِ تو
 
دوست‌داشتنِ شوکه‌ها
گزنه‌ها و آویشنِ وحشی،
و خونِ سبزِ کلروفیل
بر زخمِ برگِ لگد شده
 
دوست‌داشتنِ بلوغِ شهر
و عشق‌اش
 
دوست‌داشتنِ سایۀ دیوارِ تابستان
و زانوهای بی‌کاری
                    در بغل
 
دوست‌داشتنِ جقه
وقتی که با آن غبار از کفش بسترند
و کلاه‌ْخود
وقتی که در آن دستمال بشویند
 
دوست‌داشتنِ شالی‌زارها
پاها و
زالوها
 
دوست‌داشتنِ پیر‌یِ سگ‌ها
و التماسِ نگاهِشان
و درگاهِ دکۀ قصابان،
تیپا خوردن
و بر ساحلِ دورافتادۀ استخوان
از عطشِ گرسنگی
                     مردن
 
دوست‌داشتنِ غروب
با شنگرفِ ابرهایش،
و بوی رمه در کوچه‌های بید
 
دوست‌داشتنِ کارگاهِ قالی‌بافی
زمزمۀ خاموشِ رنگ‌ها
تپشِ خونِ پشم در رگ‌های گره
و جان‌های نازنینِ انگشت
که پامال می‌شوند
 
دوست‌داشتنِ پاییز
با سرب‌ْرنگیِ آسمانش
 
دوست‌داشتنِ زنانِ پیاده‌رو
خانه‌شان
عشقِ شان
شرمِ شان
 
دوست‌داشتنِ کینه‌ها
                         دشنه‌ها
                                  و فرداها
 
دوست‌داشتنِ شتابِ بشکه‌های خالیِ تُندر
بر شیبِ سنگ‌فرشِ آسمان
 
دوست‌داشتنِ بوی شورِ آسمانِ بندر
پروازِ اردک‌ها
فانوسِ قایق‌ها
و بلورِ سبزرنگِ موج
با چشمانِ شب‌ْچراغش
 
دوست‌داشتنِ درو
و داس‌های زمزمه
 
دوست‌داشتنِ فریادهای دیگر
 
دوست‌داشتنِ لاشۀ گوسفند
بر قنارۀ مردکِ گوشت‌فروش
که بی‌خریدار می‌ماند
                         می‌گندد
                                  می‌پوسد
 
دوست‌داشتنِ قرمزیِ ماهی‌ها
در حوضِ کاشی
 
دوست‌داشتنِ شتاب
و تأمل
 
دوست‌داشتنِ مردم
که می‌میرند
              آب می‌شوند
و در خاکِ خشکِ بی‌روح
دسته‌دسته
             گروه‌گروه
                       انبوه‌انبوه
فرومی‌روند
             فرومی‌روند و
                            فرو
                               می‌روند
 
دوست‌داشتنِ سکوت و زمزمه و فریاد
 
دوست‌داشتنِ زندانِ شعر
با زنجیرهای گرانش:
                      ــ زنجیرِ الفاظ
                        زنجیرِ قوافی...
 

 
و من همچنان می‌روم:
در زندانی که با خویش
در زنجیری که با پای
در شتابی که با چشم
در یقینی که با فتحِ من می‌رود دوش‌بادوش
از غنچۀ لبخندِ تصویرِ کودنی که بر دیوارِ دیروز
تا شکوفۀ سُرخِ یک پیراهن
                                 بر بوتۀ یک اعدام:
تا فردا!
 

 
چنین‌ام من:
قلعه‌نشینِ حماسه‌های پُر از تکبر
سم‌ْضربۀ پُرغرورِ اسبِ وحشیِ خشم
                                                بر سنگ‌فرش‌ِکوچۀ تقدیر
کلمۀ وزشی
                در توفانِ سرودِ بزرگِ یک تاریخ
محبوسی
          در زندانِ یک کینه
برقی
     در دشنۀ یک انتقام
و شکوفۀ سُرخِ پیراهنی
در کنارِ راهِ فردای بردگانِ امروز.

بهارِ خاموش


بر آن فانوس که‌ش دستی نیفروخت
بر آن دوکی که بر رَف بی‌صدا ماند
بر آن آیینۀ زنگار بسته
بر آن گهواره که‌ش دستی نجنباند

 

بر آن حلقه که کس بر در نکوبید
بر آن در که‌ش کسی نگشود دیگر
بر آن پله که بر جا مانده خاموش
کس‌اش ننهاده دیری پای بر سر ــ

 

بهارِ منتظر بی‌مصرف افتاد!
به هر بامی درنگی کرد و بگذشت
به هر کویی صدایی کرد و اِستاد
ولی نامد جواب از قریه، نز دشت.

 

نه دود از کومه‌یی برخاست در ده
نه چوپانی به صحرا دَم به نی داد
نه گُل رویید، نه زنبور پر زد
نه مرغِ کدخدا برداشت فریاد.

 

به صد امید آمد، رفت نومید
بهار ــ آری بر او نگشود کس در.
در این ویران به رویش کس نخندید
کس‌اش تاجی ز گُل ننهاد بر سر.

 

کسی از کومه سر بیرون نیاورد
نه مرغ از لانه، نه دود از اجاقی.
هوا با ضربه‌های دف نجنبید
گُلی خودروی برنامد ز باغی.

 

نه آدم‌ها، نه گاوآهن، نه اسبان
نه زن، نه بچه... ده خاموش، خاموش.
نه کبک‌انجیر می‌خوانَد به دره
نه بر پسته شکوفه می‌زند جوش.

 

به هیچ ارابه‌یی اسبی نبستند
سرودِ پُتکِ آهنگر نیامد
کسی خیشی نبُرد از ده به مزرع
سگِ گله به عوعو در نیامد.

 

کسی پیدا نشد غمناک و خوشحال
که پا بر جادۀ خلوت گذارد
کسی پیدا نشد در مقدمِ سال
که شادان یا غمین آهی بر آرد.

 

غروبِ روزِ اول لیک، تنها
در این خلوتگهِ غوکانِ مفلوک
به یادِ آن حکایت‌ها که رفته‌ است
ز عمقِ برکه یک دَم ناله زد غوک...

 

بهار آمد، نبود اما حیاتی
در این ویران‌سرای محنت‌آور
بهار آمد، دریغا از نشاطی
که شمع افروزد و بگشایدش در!

بازگشت


این ابرهای تیره که بگذشته‌ است
بر موج‌های سبزِ کف‌آلوده،
جانِ مرا به درد چه فرساید
روحم اگر نمی‌کُنَد آسوده؟

 

دیگر پیامی از تو مرا نارَد
این ابرهای تیرۀ توفان‌زا
زین پس به زخمِ کهنه نمک پاشد
مهتابِ سرد و زمزمۀ دریا.

 

وین مرغکانِ خستۀ سنگین‌بال
بازآمده از آن سرِ دنیاها
وین قایقِ رسیده هم‌اکنون باز
پاروکشان از آن سرِ دریاها...

 

هرگز دگر حبابی از این امواج
شب‌های پُرستارۀ رؤیارنگ
بر ماسه‌های سرد، نبیند من
چون جان تو را به سینه فشارم تنگ

 

حتا نسیم نیز به بوی تو
کز زخم‌های کهنه زداید گرد،
دیگر نشایدم بفریبد باز
یا باز آشنا کُنَدَم با درد.

 

افسوس ای فسرده‌چراغ! از تو
ما را امید و گرمی و شوری بود
وین کلبۀ گرفتۀ مظلم را
از پَرتوِ وجودِ تو نوری بود.

 

دردا! نماند از آن همه، جز یادی
منسوخ و لغو و باطل و نامفهوم،
چون سایه کز هیاکلِ ناپیدا
گردد به عمقِ آینه‌یی معلوم...

 

یک باره رفت آن همه سرمستی
یک باره مُرد آن همه شادابی
می‌سوزم ــ ای کجایی کز بوسه
بر کامِ تشنه‌ام بزنی آبی؟

 

مانم به آبگینه‌حبابی سست
در کلبه‌یی گرفته، سیه، تاریک:
لرزم، چو عابری گذرد از دور
نالم، نسیمی ار وزد از نزدیک.

 

در زاهدانه‌کلبۀ تار و تنگ
کم نور پیه‌ سوزِ سفالینم
کز دور اگر کسی بگشاید در
موجِ تأثر آرَد پایینم.

 

ریزد اگر نه بر تو نگاهم هیچ
باشد به عمقِ خاطره‌ام جایت
فریادِ من به گوشت اگر ناید
از یادِ من نرفته سخن‌هایت:

 

«ــ من گورِ خویش می‌کَنَم اندر خویش
چندان که یادت از دل برخیزد
یا اشک‌ها که ریخت به پایت، باز
خواهد به پای یارِ دگر ریزد!»...

 

در انتظارِ بازپسین‌ روزم
وز قولِ رفته، روی نمی‌پیچم.
از
حال غیرِ رنج نَبُردَم سود
ز
آینده نیز، آه که من هیچم.
 

بگذار ای امیدِ عبث، یک بار
بر آستانِ مرگ نیاز آرم
باشد که آن گذشتۀ شیرین را
بارِ دگر به سوی تو باز آرم.

رانده


دست بردار از این هیکلِ غم
که ز ویرانیِ خویش است آباد.
دست بردار که تاریکم و سرد
چون فرومرده چراغ از دَمِ باد.

 

دست بردار، ز تو در عجبم
به دَرِ بسته چه می‌کوبی سر.
نیست، می‌دانی، در خانه کسی
سر فرومی‌کوبی باز به در.

 

زنده، این‌گونه به غم
خفته‌ام در تابوت.
حرف‌ها دارم در دل
می‌گزم لب به‌سکوت.

 

دست بردار که گر خاموشم
با لبم هر نفسی فریاد است.
به نظر هر شب و روزم سالی‌ است
گرچه خود عمر به چشمم باد است.

 

رانده‌اَندَم همه از درگهِ خویش.
پای پُرآبله، لب پُرافسوس
می‌کشم پای بر این جادۀ پرت
می‌زنم گام بر این راهِ عبوس.

 

پای پُرآبله دل پُراندوه
از رهی می‌گذرم سر در خویش
می‌خزد هیکلِ من از دنبال
می‌دود سایۀ من پیشاپیش.

 

می‌روم با رهِ خود
سر فرو، چهره به‌هم.
با کس‌ام کاری نیست
سد چه بندی به رهم؟

 

دست بردار! چه سود آید بار
از چراغی که نه گرماش و نه نور؟
چه امید از دلِ تاریکِ کسی
که نهادندش سر زنده به گور؟

 

می‌روم یکه به راهی مطرود
که فرو رفته به آفاقِ سیاه.
دست بردار از این عابرِ مست
یک طرف شو، منشین بر سرِ راه!

بیمار


بر سرِ این ماسه‌ها دراز زمانی‌ است
کشتیِ فرسوده‌یی خموش نشسته‌ است
لیک نه فرسوده آن چنان که دگر هیچ
چشمِ امیدی به سویِ آن نتوان بست.
 

حوصله کردم بسی، که ماهی‌گیران
آیند از راه سویِ کشتیِ معیوب؛
پُتک ببینم که می‌فشارد با میخ
ارّه ببینم که می‌سراید با چوب.

 

مانده به امید و انتظار که روزی
این به شن‌افتاده را بر آب ببینم ــ
شادی بینم به روی ساحلِ آباد
وین زغم‌آباد را خراب ببینم.

 

پاره ببینم سکوتِ مرگ به ساحل
کآمده با خشّ و خِشِّ موجِ شتابان
هم‌نفس و، زیرِ کومۀ منِ بیمار
قصۀ نابود می‌سراید با آن...

 

پنجره را باز می‌کنم سوی دریا
هر سحر از شوق، تا ببینم هستند؟

 

مرغی پَر می‌کشد ز صخره هراسان.
 

چلّه نشسته قُرُق به ساحل اگر چند،
با دلِ بیمارِ من عجیب امیدی‌ است:

 

از قُرُقِ هوشیار و موجِ تکاپوی
بر دو لبش پوزخنده‌یی‌ست ظفرمند،
وز سمجِ این قُرُق نمی‌رود از روی!

 

کرده چنانم امیدوار که دانم
روزی از این پنجره نسیمکِ دریا
کلبۀ چوبینِ من بیاکنَد از بانگ
با تنِ بیمار برجهانَدَم از جا.

 

خم شوم از این دریچه شسته ز باران
قطره‌یی آویزَدَم به مژه ز شادی:
بینم صیادهای بحرِ خزر را
گرم به تعمیرِ عیبِ کشتیِ بادی.

 

نعره ز دل برکشم ز شادیِ بسیار
پنجره برهم زنم ز خودشده، مفتون.
کفش نجویم دگر، برهنه‌سروپای
جَست زنم از میانِ کلبه به بیرون!

شعر گم شده


تا آخرین ستارۀ شب بگذرد مرا
بی‌خوف و بی‌خیال بر این بُرجِ خوف و خشم،
بیدار می‌نشینم در سردچالِ خویش
شب تا سپیده خواب نمی‌جنبدم به چشم،

 

شب در کمینِ شعری گُمنام و ناسرود
چون جغد می‌نشینم در زیجِ رنجِ کور
می‌جویمش به کنگرۀ ابرِ شب‌نورد
می‌جویمش به سوسوی تک‌اخترانِ دور.

 

در خون و در ستاره و در باد، روز و شب
دنبالِ شعرِ گم‌شدۀ خود دویده‌ام
بر هر کلوخ‌پارۀ این راهِ پیچ‌پیچ
نقشی ز شعرِ گم‌شدۀ خود کشیده‌ام.

 

تا دوردستِ منظره، دشت است و باد و باد
من بادْگردِ دشتم و از دشت رانده‌ام

تا دوردستِ منظره، کوه است و برف و برف
من برف‌کاوِ کوهم و از کوه مانده‌ام.

 

اکنون در این مغاکِ غم‌اندود، شب‌به‌شب
تابوت‌های خالی در خاک می‌کنم.
موجی شکسته می‌رسد از دور و من عبوس
با پنجه‌های درد بر او دست می‌زنم.

 

تا صبح زیرِ پنجرۀ کورِ آهنین
بیدار می‌نشینم و می‌کاوم آسمان
در راه‌های گم‌شده، لب‌های بی‌سرود
ای شعرِ ناسروده! کجا گیرمت نشان؟

رنجِ دیگر


خنجرِ این بد، به قلبِ من نزدی زخم
گر همه از خوب هیچ با دلِتان بود،
دستِ نوازش به خونِ من نشدی رنگ
ناخنِتان گر نبود دشمنی‌آلود.

 

ورنه چرا بوسه خون چکانَدَم از لب
ورنه چرا خنده اشک ریزَدَم از چشم
ورنه چرا پاک‌چشمه آب دهد زهر
ورنه چرا مِهر بوته غنچه دهد خشم؟

 

من چه بگویم به مردمان، چو بپرسند
قصۀ این زخمِ دیرپای پُراز درد؟
لابد باید که هیچ گویم، ورنه
هرگز دیگر به عشق تن ندهد مرد!

دیدار واپسین


باران کُنَد ز لوحِ زمین نقشِ اشک پاک
آوازِ در، به نعرۀ توفان، شود هلاک
بیهوده می‌فشانی اشک این‌چنین به خاک
بیهوده می‌زنی به در، انگشتِ دردناک.

 

دانم که آنچه خواهی از این بازگشت، چیست:
این در به صبر کوفتن، از دردِ بی‌کسی‌ است.
دانم که اشکِ گرمِ تو دیگر دروغ نیست:
چون مرهمی، صدای تو، با دردِ من یکی‌ است.

 

افسوس بر تو باد و به من باد! ازآن‌که، درد
بیمار و دردِ او را، با هم هلاک کرد.
ای بی‌مریض‌دارو! زان زخم‌خورده مَرد
یک لکه دود مانده و یک پاره سنگِ سرد!

شعر ناتمام


سالم از سی رفت و، غلتک‌سان دَوَم
از سراشیبی کنون سوی عدم.

 

پیشِ رو می‌بینمش، مرموز و تار
بازوانش باز و جانش بی‌قرار.

 

جان ز شوقِ وصلِ من می‌لرزدش،
آبم و، او می‌گدازد از عطش.

 

جمله تن را باز کرده چون دهان
تا فروگیرد مرا، هم زآسمان.

 

آنک! آنک! با تنِ پُردردِ خویش
چون زنی در اشتیاقِ مردِ خویش.

 

لیک از او با من چه باشد کاستن؟
من که‌ام جز گورِ سرگردانِ من؟

 

من که‌ام جز باد و، خاری پیشِ رو؟
من که‌ام جز خار و، باد از پُشتِ او؟

 

من که‌ام جز وحشت و جرأت همه؟
من که‌ام جز خامُشی و همهمه؟

 

من که‌ام جز زشت و زیبا، خوب و بد؟
من که‌ام جز لحظه‌هایی در ابد؟

 

من که‌ام جز راه و جز پا توأمان؟
من که‌ام جز آب و آتش، جسم و جان؟

 

من که‌ام جز نرمی و سختی به‌هم؟
من که‌ام جز زندگانی، جز عدم؟

 

من که‌ام جز پایداری، جز گریز؟
جز لبی خندان و چشمی اشک‌ریز؟

 

ای دریغ از پای بی‌پاپوشِ من!
دردِ بسیار و لبِ خاموشِ من!

 

شب سیاه و سرد و، ناپیدا سحر
راه پیچاپیچ و، تنها رهگذر.

 

گُل مگر از شوره من می‌خواستم؟
یا مگر آب از لجن می‌خواستم؟

 

بارِ خود بردیم و بارِ دیگران
کارِ خود کردیم و کارِ دیگران...

 

ای دریغ از آن صفای کودنم
چشمِ دد فانوسِ چوپان دیدنم!

 

با تنِ فرسوده، پای ریش‌ریش
خستگان بردم بسی بر دوشِ خویش.

 

گفتم این نامردمانِ سفله‌زاد
لاجرم تنها نخواهندم نهاد،

 

لیک تا جانی به تن بشناختند
همچو مُردارم به راه انداختند...

 

ای دریغ آن خفّت از خود بردنم،
پیشِ جان، از خجلتِ تن مُردنم!

 

من سلام بی‌جوابی بوده‌ام
طرحِ وهم‌اندودِ خوابی بوده‌ام.

 

زادۀ پایانِ روزم، زین سبب
راهِ من یک سر گذشت از شهرِ شب.

 

چون ره از آغازِ شب آغاز گشت
لاجرم راهم همه در شب گذشت

سفر


در قرمزِ غروب،
                 رسیدند
از کوره‌راهِ شرق، دو دختر، کنارِ من.
تابیده بود و تفته
                  مسِ گونه‌هایشان
و رقصِ زُهره که در گودِ بی‌تهِ شبِ چشمِشان بود
به دیارِ غرب
ره‌آوردِشان بود.
و با من گفتند:
«ــ با ما بیا به غرب!»
 
من اما همچنان خواندم
و جوابی بدانان ندادم
و تمامِ شب را خواندم
تمامِ خالیِ تاریکِ شب را از سرودی گرم آکندم.
 

 
در ژاله‌بارِ صبح
                 رسیدند
از جادۀ شمال
                   دو دختر
                            کنارِ من.
لب‌هایشان چو هستۀ شفتالو
وحشی و پُرتَرَک بود
و ساق‌هایشان
با مرمرِ معابدِ هندو
                       می‌مانست
و با من گفتند:
«ــ با ما بیا به راه...»
 
ولیکن من
لب فروبستم ز آوازی که می‌پیچیدم از آفاق تا آفاق
و بر چشمانِ غوغاشان نهادم ثقلِ چشمانِ سکوتم را
و نیمِ روز را خاموش ماندم
به زیرِ بارشِ پُرشعلۀ خورشید، نیمی از گذشتِ روز را خاموش ماندم.
 

 
در قلبِ نیمروز
از کوره‌راهِ غرب
                 رسیدند چند مَرد...
خورشیدِ جُست‌وجو
در چشم‌هایشان متلألی بود
و فکِ شان، عبوس
با صخره‌های پُرخزه می‌مانست.
 
در ساکتِ بزرگ به من دوختند چشم.
برخاستم ز جای، نهادم به راه پای، و در راهِ دوردست
سرودم شماره زد
با ضربه‌های پُرتپش‌اش
                           گام‌هایمان را.
 

 
بر جای لیک، خاطره‌ام گنگ
خاموش ایستاد
دنبالِ ما نگریست.
و چندان که سایه‌مان و سرودِ من
در راهِ پُرغبار نهان شد،
در خلوتِ عبوسِ شبانگاه
بر ماندگی و بی‌کسیِ خویشتن گریست.

گل‌کو


شب ندارد سرِ خواب.
 
می‌دود در رگِ باغ
باد، با آتشِ تیزابش، فریادکشان.
 
پنجه می‌ساید بر شیشۀ در
شاخِ یک پیچکِ خشک
از هراسی که ز جایش نرباید توفان.
 

 
من ندارم سرِ یأس
با امیدی که مرا حوصله داد.
 
باد بگذار بپیچد با شب
بید بگذار برقصد با باد.
 

گل‌کو می‌آید
گل‌کو می‌آید خنده‌به‌لب.
 

 

گل‌کو می‌آید، می‌دانم،
با همه خیرگیِ باد
                      که می‌اندازد
پنجه در دامانش
روی باریکۀ راهِ ویران،
 

گل‌کو می‌آید
با همه دشمنیِ این شبِ سرد
که خطِ بیخودِ این جاده را
می‌کند زیرِ عبایش پنهان.
 

 
شب ندارد سرِ خواب،
شاخِ مأیوسِ یکی پیچکِ خشک
پنجه بر شیشۀ در می‌ساید.
 
من ندارم سرِ یأس،
زیرِ بی‌حوصلگی‌های شب، از دورادور
ضربِ آهستۀ پاهای کسی می‌آید.

صبرِ تلخ


با سکوتی، لبِ من
بسته پیمانِ صبور ــ
 
زیرِ خورشیدِ نگاهی که از او می‌سوزم
و به‌نفرت بسته‌ است
شعله در شعلۀ من،
 
زیرِ این ابرِ فریب
که بدو دوخته چشم
عطشِ خاطرِ این سوخته‌تن،
 
زیرِ این خندۀ پاک
و وردِ جادوگرِ کین
که به پای گذرم بسته رسن...
 

 
آه!
دوستانِ دشمن با من
مهربانانِ درجنگ،
 
همرَهانِ بی‌ره با من
یک‌دلانِ ناهمرنگ...
 

 
من ز خود می‌سوزم
همچو خونِ من کاندر تبِ من
 
بی‌که فریادی از این قلبِ صبور
بچکد در شبِ من
 
بسته پیمان گویی
با سکوتی لبِ من.

مه


بیابان را، سراسر، مه گرفته‌ است.
چراغِ قریه پنهان است
موجی گرم در خونِ بیابان است
بیابان، خسته
                لب بسته
                          نفس بشکسته
                           در هذیانِ گرمِ مه، عرق می‌ریزدش آهسته از هر بند.
«ــ بیابان را سراسر مه گرفته‌ است. [می‌گوید به خود، عابر]
    سگانِ قریه خاموش‌اند.
    در شولای مه پنهان، به خانه می‌رسم.
گل‌کو نمی‌داند. مرا ناگاه در
    درگاه می‌بیند، به چشمش قطره اشکی بر لبش لبخند، خواهد گفت:
«ــ بیابان را سراسر مه گرفته‌ است... با خود فکر می‌کردم که مه گر
    همچنان تا صبح می‌پایید مردانِ جسور از خفیه‌گاهِ خود به دیدارِ عزیزان         بازمی‌گشتند.»
 

 
بیابان را
         سراسر
                  مه گرفته‌ است.
چراغِ قریه پنهان است، موجی گرم در خونِ بیابان است.
بیابان، خسته لب‌بسته نفس‌بشکسته در هذیانِ گرمِ مه عرق می‌ریزدش آهسته از هر بند...

از زخمِ قلبِ «آبائی»


دخترانِ دشت!
دخترانِ انتظار!
دخترانِ امیدِ تنگ
                  در دشتِ بی‌کران،
و آرزوهای بی‌کران
                    در خُلق‌های تنگ!
دخترانِ خیالِ آلاچیقِ نو
                           در آلاچیق‌هایی که صد سال! ــ
 
از زرهِ جامه‌تان اگر بشکوفید
بادِ دیوانه
یالِ بلندِ اسبِ تمنا را
آشفته کرد خواهد...
 

 
دخترانِ رودِ گِل‌آلود!
دخترانِ هزار ستونِ شعله به تاقِ بلندِ دود!
دخترانِ عشق‌های دور
                          روزِ سکوت و کار
                                             شب‌های خستگی!
دخترانِ روز
            بی‌خستگی دویدن،
                                  شب
                                      سرشکستگی! ــ
 
در باغِ راز و خلوتِ مردِ کدام عشق ــ
در رقصِ راهبانۀ شکرانۀ کدام
                                        آتش‌زدای کام
بازوانِ فواره‌ییِ‌تان را
                       خواهید برفراشت؟
 

 
افسوس!
موها، نگاه‌ها
              به‌عبث
عطرِ لغاتِ شاعر را تاریک می‌کنند.
 
دخترانِ رفت‌وآمد
                  در دشتِ مه‌زده!
دخترانِ شرم
               شبنم
                     افتادگی
                              رمه! ــ
 
از زخمِ قلبِ
آبائی
در سینۀ کدامِ شما خون چکیده است؟
پستانِتان، کدامِ شما
گُل داده در بهارِ بلوغش؟
لب‌هایتان کدامِ شما
لب‌هایتان کدام
                ــ بگویید! ــ
در کامِ او شکفته، نهان، عطرِ بوسه‌یی؟
 
شب‌های تارِ نم‌نمِ باران ــ که نیست کار ــ
اکنون کدامیک ز شما
بیدار می‌مانید
در بسترِ خشونتِ نومیدی
در بسترِ فشردۀ دلتنگی
در بسترِ تفکرِ پُردردِ رازِتان
تا یادِ آن ــ که خشم و جسارت بود ــ
                                           بدرخشاند
تا دیرگاه، شعلۀ آتش را
در چشمِ بازِتان؟
 

 
بینِ شما کدام
                ــ بگویید! ــ
بینِ شما کدام
صیقل می‌دهید
                 سلاحِ
آبائی را
برای
    روزِ
      انتقام؟

بادها


امشب دوباره
               بادها
افسانۀ کهن را آغازکرده‌اند
 

«ــ بادها!
          بادها!
                خنیاگرانِ باد!»

 
خنیاگرانِ باد
              ولیکن
سرگرمِ قصه‌های ملول اند...
 

 
«ــ خنیاگرانِ باد
                    امشب
                             رُکسانا
                                     با جامۀ سفیدِ بلندش
 پنهان ز هر کسی
 مهمانِ من شده‌ است و کنون
                                      مست
 بر بسترم
             افتاده است.
 [این قصه ناشنیده بگیرید!]
 کوته کنید این همه فریاد
 خنیاگرانِ باد!
 بگذارید
         رُکسانا
 در مستیِ گرانش امشب
 این‌جا بمانَد تا سحر.
 های!
      خنیاگرانِ باد!
                       اگر بگذارید!...
 آن‌گاه
 از شرمِ قصه‌ها که سخن‌سازان
 خواهند راند بر سرِ بازار،
 دیگر
 رُکسانا
 هرگز ز کلبۀ من بیرون
                                 نخواهد نهاد پای...»

 

 
بیرونِ کلبه، بادها
پُرشور می‌غریوند...
 

«ــ آرام‌تر!
            بی‌رحم‌ها!
                         خنیاگرانِ باد!»

 
خنیاگرانِ باد، ولیکن
سرگرمِ قصه‌های ملول اند
آنان
از دردهای خویش پریش اند،
آنان
سوزنده‌گانِ آتشِ خویش اند...

 

غبار


از غریوِ دیوِ توفانم هراس
وز خروشِ تُندرم اندوه نیست،
مرگِ مسکین را نمی‌گیرم به هیچ.
 
استوارم چون درختی پابه‌جای
پیچکِ بی‌خانمانی را بگوی
بی‌ثمر با دست و پای من مپیچ.
 
مادرِ غم نیست بی‌چیزی مرا:
عنبر است او، سال‌ها افروخته در مجمرم
 
نیست از بدگوییِ نامهربانانم غمی:
رفته مدت‌ها که من زین یاوه‌گویی‌ها کَرَم!
 

 
لیک از دریا چو مرغان پَرکشند
روی پل‌ها، بام‌ها، مرداب‌ها ــ
پابرهنه می‌دوم دنبالِشان.
وقت کان سوی افق پنهان شوند
بازمی‌گردم به کومه پاکشان،
حلقه می‌بندد به چشمان اشکِ من
گرچه در سختی به‌سانِ آهنم...
 
یا اگر در کنجِ تنهایی مرا
مرغکِ شب ناله‌یی بردارد از اقصای شب،
اندُهی واهی مرا
می‌کشد در بر، چنان پیراهنم.
 

 
همچنان کز گردشِ انگشت‌ها بر پرده‌ها
وز طنینِ دل‌کشِ ناقوس
وز سکوتِ زنگ‌دارِ دشت‌ها
وز اذانِ ناشکیبای خروس
وز عبورِ مه ز روی بیشه‌ها
وز خروشِ زاغ‌ها
وز غروبِ برف‌پوش ــ
اشک می‌ریزد دلم...
 
گرچه بر غوغای توفان‌ها کَرَم
وز هجومِ بادها باکیم نیست،
گرچه چون پولاد سرسختم به رزم
یا خود از پولاد شد ایمانِ من ــ
گر بخواند مرغی از اقصای شب
اشکِ رقت ریزد از چشمانِ من.

انتظار


از دریچه
با دلِ خسته، لبِ بسته، نگاهِ سرد
می‌کنم از چشمِ خواب‌آلودۀ خود
                                         صبحدم
                                                 بیرون
                                                       نگاهی:
 
در مه آلوده هوای خیسِ غم‌آور
پاره‌پاره رشته‌های نقره در تسبیحِ گوهر...
در اجاقِ باد، آن افسرده‌دل آذر
کاندک‌اندک برگ‌های بیشه‌های سبز را بی‌شعله می‌سوزد...
 
من در این‌جا مانده‌ام خاموش
                                   بر جا ایستاده
                                                   سرد
 

 
جاده خالی
زیرِ باران!

تردید


او را به رؤیای بخارآلود و گنگِ شام‌گاهی دور، گویا دیده بودم من...
 
لالاییِ گرمِ خطوطِ پیکرش در نعره‌های دوردست و سردِ مه گم بود.
 
لبخندِ بی‌رنگش به موجی خسته می‌مانست؛ در هذیانِ شیرینش ز دردی گنگ می‌زد گوییا لبخند...
 

 
هر ذره چشمی شد وجودم تا نگاهش کردم، از اعماقِ نومیدی صدایش کردم:
 
       
                                              «ــ ای پیدای دور از چشم!
«دیری‌ است تا من می‌چشَم رنجابِ تلخِ انتظارت را
«رؤیای عشقت را، در این گودالِ تاریک، آفتابِ واقعیت کن!»

 
وآن دَم که چشمانش، در آن خاموش، بر چشمانِ من لغزید
در قعرِ تردید این‌چنین با خویشتن گفتم:
 

«ــ آیا نگاهش پاسخِ پُرآفتابِ خواهشِ تاریکِ قلبِ یأس‌بارم نیست؟
«آیا نگاهِ او همان موسیقی گرمی که من احساسِ آن را در هزاران خواهشِ پُردرد دارم، نیست؟
«نه!
«من نقشِ خامِ آرزوهای نهان را در نگاهم می‌دهم تصویر!»

 
آن‌گاه نومید، از فروتر جای قلبِ یأس‌بارِ خویش کردم بانگ باز از دور:
                                    
   «ــ ای پیدای دور از چشم!...»
 
او، لب ز لب بگشود و چیزی گفت پاسخ را
اما صدایش با صدای عشق‌های دورِ از کف رفته می‌مانست...
 
لالایی گرمِ خطوطِ پیکرش، از تاروپودِ محوِ مه پوشید پیراهن.
گویا به رؤیای بخارآلود و گنگِ شامگاهی دور او را دیده بودم من...

ساحل وجود


عاشق روی توام، دست بدار از دل من
به خدا! جز رخ تو، حل نکند مشکل من
مهر کوی تو، در آمیخته در خلقت ما
عشق روی تو، سرشته است به آب و گل من
نیست جز ذکر گل روی تو، در محفل ما
نیست جز وصل تو، چیز دگری حاصل من
پاره کن پردۀ انوار، میان من و خود
تا کند جلوه، رخ ماه تو اندر دل من
جلوه کن در جبل قلب من، ای یار عزیز
تا چو موسی بشود زنده، دل غافل من
در سراپای دو عالم، رخ او جلوه‏ گر است
که کند پوچ، همه زندگی باطل من
موج دریاست جهان، ساحل و دریایی نیست
قطره ای از نم دریای تو شد، ساحل من
زد خلیل، عالم چون شمس و قمر را به کنار
جلوۀ دوست نباشد، چو من و آفل من

ساغر فنا


تا در جهان بود اثر، از جای پای تو
تا نغمه‏ ای بود به فلک، از ندای تو
تا ساغر است و مستی و میخوارگی و عشق
تا مسجد است و بتکده و دیر، جای تو
تا هست رنگی، از سخن دلپذیر تو
تا هست بویی، از تو و از مدّعای تو
تا هست واژه ای ز تو در بین واژه ها
تا هست رونقی ز تو و گفته های تو
هرگز نه آنچه در خور عشق است و عاشقی
تا یک نشانه‏ ای نبود، از فنای تو

احساس


سه دختر از جلوخانِ سرایی کهنه سیبی سُرخ پیشِ پایم افکندند
رخانم زرد شد امّا نگفتم هیچ
فقط آشفته شد یک دَم صدای پای سنگینم به روی فرشِ سختِ سنگ.
 
دو دختر از دریچۀ لاله عباسیِ گیسوهایشان را در قدم‌های من افکندند
 
لبم لرزید اما گفتنی‌ها بر زبانم ماند
فقط از زخمِ دندانی که بر لب‌ها فشردم، ماند بر پیراهنِ من لکه‌یی نارنگ...
 

 
به خانه آمدم از راه، پا پُرآبله دل تنگ و خالی دست
به روی بسترِ بی‌عشقِ خویش افتادم، از اندوهِ گنگی مست
 
شبِ اندیشناکِ خسته، از راهِ درازش می‌گذشت آرام.
کلاغی بر چناری دور، در مهتاب زد فریاد.
در این هنگام
نسیمِ صبحگاهِ سرد، بر درگاهِ خانه پرده را جنباند.
در آن خاموشِ رؤیایی چنان پنداشتم کز شوق، روی پرده، قلبِ دخترِ تصویر می‌لرزد.
 
چنان پنداشتم کز شوق، هر دَم با تلاشی شوم و یأس‌آمیز، خود را می‌کشد آرامک آرامک به سوی من...
 

 
دو چشمم خسته بر هم رفت.
سپیده می‌گشود آهسته جعدِ گیسوانِ تاب‌دارِ صبح.
سحر لبخند می‌زد سرد.
 
طلسمِ رنجِ من پوسید
چنین احساس کردم من لبانِ مرده‌یی لب‌های سوزانِ مرا در خواب می‌بوسید...

خفاش شب


هرچند من ندیده‌ام این کورِ بی‌خیال
این گنگِ شب که گیج و عبوس است ــ
خود را به روشنِ سحر
                           نزدیک‌تر کند،
 
لیکن شنیده‌ام که شبِ تیره ــ هرچه هست ــ
آخر ز تنگه‌های سحرگه گذر کند...
 

 
زین‌روی در ببسته به خود رفته‌ام فرو
در انتظارِ صبح.
 
فریاد اگرچه بسته مرا راه بر گلو
دارم تلاش تا نکشم از جگر خروش.
 
اسپندوار اگرچه بر آتش نشسته‌ام
بنشسته‌ام خموش.
وز اشک گرچه حلقه به دو دیده بسته‌ام
پیچم به خویشتن که نریزد به دامنم.
 

 
دیری‌ است عابری نگذشته‌ است از این کنار
کز شمعِ او بتابد نوری ز روزنم...
 
فکرم به جُست‌وجوی سحر راه می‌کشد
اما سحر کجا!
 
در خلوتی که هست،
نه شاخه‌یی ز جنبشِ مرغی خورَد تکان
نه باد روی بام و دری آه می‌کشد.
حتا نمی‌کند سگی از دور شیونی
حتا نمی‌کند خَسی از باد جنبشی...
 
غولِ سکوت می‌گزَدَم با فغانِ خویش
و من در انتظار
                 که خوانَد خروسِ صبح!
 
کشتی به شن نشسته به دریای شب مرا
وز بندرِ نجات
              چراغِ امیدِ صبح
سوسو نمی‌زند...
 
از شوق می‌کشم همه در کارگاهِ فکر
نقشِ پَرِ خروسِ سحر را
لیکن دوامِ شب همه را پاک می‌کند.
می‌سازمش به دل همه
                             اما دوامِ شب
در گورِ خویش
                ساخته‌ام را
در خاک می‌کند.
 

 
هست آنچه بوده است:
 
شوقِ سحر نمی‌دمد اندر فلوتِ خویش
خفاشِ شب نمی‌خورَد از جای خود تکان.
شاید شکسته پای سحرخیزِ آفتاب
شاید خروس مرده که مانده‌ است از اذان.
 
مانده‌ است شاید از شنوایی دو گوشِ من:
خوانده خروس و بی‌خبر از بانگِ او منم.
شاید سحر گذشته و من مانده بی‌خیال:
بینایی‌ام مگر شده از چشمِ روشنم.

مرگ «نازلی»


«ــ نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
    در خانه، زیرِ پنجره گُل داد یاسِ پیر.
    دست از گمان بدار!
    با مرگِ نحس پنجه میفکن!
    بودن به از نبودشدن، خاصه در بهار...»
 

نازلی سخن نگفت
                        سرافراز
دندانِ خشم بر جگرِ خسته بست و رفت...
 

 
«ــ
نازلی! سخن بگو!
    مرغِ سکوت، جوجۀ مرگی فجیع را
    در آشیان به بیضه نشسته‌ است!»
 

نازلی سخن نگفت؛
                        چو خورشید
از تیرگی برآمد و در خون نشست و رفت...
 

 

نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود
یک دَم در این ظلام درخشید و جَست و رفت...
 

نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود
گُل داد و
          مژده داد: «زمستان شکست!»
                                               و
                                                 رفت...

به نام شما


زمان قرعۀ نو می زند به نام شما
خوشا که جهان می رود به کام شما
در این هوا چه نفس ها پر آتش است و خوش است
که بوی خون دل ماست در مشام شما
تنور سینۀ سوزان ما به یاد آرید
کز آتش دل ما پخته گشت خام شما
فروغ گوهری از گنج خانۀ دل ماست
چراغ صبح که بر می دمد ز بام شما
ز صدق آینه کردار صبح خیزان بود
که نقش طلعت خورشید یافت شام شما
زمان به دست شما می دهد زمام مراد
از آن که هست به دست خرد زمام شما
همای اوج سعادت که می گریخت ز خاک
شد از امان زمین دانه چین دام شما
به زیر ران طلب زین کنید اسب مراد
که چون سمند زمین شد سپهر رام شما
به شعر سایه در آن بزمگاه آزادی
طرب کنید که پر نوش باد جام شما

نیاز


موج رقص انگیز پیراهن چو لغزد بر تنش
چنان به رقص آید مرا از لغزش پیراهنش
حلقۀ گیسو به گرد گردنش حسرت نماست
ای دریغا گر رسیدی دست من در گردنش
هر دمم پیش آید و با صد زبان خواند به چشم
وین چنین بگریزد و پرهیز باشد از منش
می تراود بوی جان امروز از طرف چمن
بوسه ای دادی مگر ای باد گل بو بر تنش
همره دل در پی اش افتان و خیزان می روم
وه که گر روزی به چنگ من در افتد دامنش
در سراپای وجودش هیچ نقصانی نبود
گر نبودی این همه نامهربانی کردنش
سایه که باشد شبی کان رشک ماه و آفتاب
در شبستان تو تابد شمع روی روشنش

رحیل


فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت
دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت
شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ
زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت
آن طفل که چو پیر از این قافله درماند
وان پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت
از پیش و پس قافلۀ عمر میندیش
گه پیشروی پی شد و گه باز پسی رفت
ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم
دریاست چه سنجد که بر این موج خسی رفت
رفتی و فراموش شدی از دل دنیا
چون نالۀ مرغی که ز یاد قفسی رفت
رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد
بیدادگری آمد و فریادرسی رفت
این عمر سبک سایۀ ما بسته به آهی است
دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت

نی خاموش


باز امشب از خیال تو غوغاست در دلم
آشوب عشق آن قد و بالاست در دلم
خوابم شکست و مردم چشمم به خون نشست
تا فتنۀ خیال تو برخاست در دلم
خاموشی لبم نه ز بی دردی و رضاست
از چشم من ببین که چو غوغاست در دلم
من نالی خوش نوایم و خاموش ای دریغ
لب بر لبم بنه که نواهاست در دلم
دستی به سینۀ من شوریده سر گذار
بنگر چه آتشی ز تو برپاست در دلم
زاین موج اشک تفته و توفان آه سرد
ای دیده هوش دار که دریاست در دلم
باری امید خویش به دلداری ام فرست
دانی که آرزوی تو تنهاست در دلم
گم شد ز چشم سایه نشان تو و هنوز
صد گونه داغ عشق تو پیداست در دلم

نی شکسته


با این دل ماتم زده آواز چه سازم
بشکسته نی ام بی لب دم ساز چه سازم
در کنج قفس می کشدم حسرت پرواز
با بال و پر سوخته پرواز چه سازم
گفتم که دل از مهر تو برگیرم و هیهات
با این همه افسونگری و ناز چه سازم
خونابه شد آن دل که نهانگاه غمت بود
از پرده در افتد اگر این راز چه سازم
گیرم که نهان برکشم این آه جگر سوز
با اشک تو ای دیدۀ غماز چه سازم
تار دل من چشمۀ الحان خدایی است
از دست تو ای زخمۀ ناساز چه سازم
ساز غزل سایه به دامان تو خوش بود
دور از تو من دل شده آواز چه سازم

وفا


بیا که بر سر آنم که پیش پای تو میرم
از این چه خوش ترم ای جان که من برای تو میرم
دست هجر تو جان می برم به حسرت روزی
که تو ز راه بیایی و من به پای تو میرم
بسوخت مردم بیگانه را به حالت من دل
چنین که پیش دل دیر آشنای تو میرم
ز پا فتادم و در سر هوای روی تو دارم
مرا بکشتی و من دست بر دعای تو میرم
یکی هر آنچه توانی جفا به سایۀ بی دل
مرا ز عشق تو این بس که در وفای تو میرم

ناله


ز داغ عشق تو خون شد دل چو لالۀ من
فغان که در دل تو ره نیافت نالۀ من
مرا چو ابر بهاری به گریه آر و بخند
که آبروی تو ای گل بود ز ژالۀ من
شراب خون دلم می خوری و نوشت باد
دگر به سنگ چرا می زنی پیالۀ من
چو بشنوی غزل سایه چنگ و نی بشکن
که نیست ساز تو را زهرۀ سوز نالۀ من

دام بلا


زین پیش از پس و پیش زلف دو تا مگستر
در پیش پای دل ها دام بلا مگستر
تا کی کنی پریشان دل های مبتلا را
آن خرمن بلا را پیش صبا مگستر
بر پای مرغ مألوف کس رشته می نبندد
دام فسون خدا را بر آشنا مگستر
من خود به خواهش خویش سر در پی ات نهادم
دستان مساز و دامم در پیش پا مگستر
چون شب سیاه کردی بر سایه روز روشن
بر آن مه دو هفته زلف دو تا مگستر

ناله ای بر هجران


گل می رود از بستان بلبل ز چه خاموشی
وقت است که دل ز این غم بخراشی و بخروشی
ای مرغ بنال ای مرغ آمد گه نالیدن
گل می سپرد ما را دیگر به فراموشی
آه ای دل ناخرسند در حسرت یک لبخند
خون جگرم تا چند می نوشی و می نوشی
می سوزم و می خندم، خشنودم و خرسندم
تا سوختم چون شمع می خواهی و می کوشی
تو آبی و من آتش وصل تو نمی خواهم
این سوختنم خوش تر از سردی و خاموشی

اشک واپسین


به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم
به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم
تو کوته دستی ام می خواستی ورنه من مسکین
به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم
نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدم
ز کویت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم
حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودی
زیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم
ندانستم که تو کی آمدی ای دوست کی رفتی
به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم
مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویت
بلی رفتم ولی هر جا که رفتم دربه در رفتم
به پایت ریختم اشکی و رفتم در گذر از من
از این ره بر نمی گردم که چون شمع سحر رفتم
تو رشک آفتابی کی به دست سایه می آیی
دریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم

قصۀ درد


رفتم و زحمت بیگانگی از کوی تو بردم
آشنای و دلم بود و به دست تو سپردم
اشک دامان مرا گیرد و در پای من افتد
که دل خون شده را هم ز چه همراه نبردم
شرمم از آینۀ روی تو می آید اگر نه
آتش آه به دل هست نگویی که فسردم
تو چو پروانه ام آتش بزن ای شمع و بسوزان
من بی دل نتوانم که به گرد تو نگردم
می برندت دگران دست به دست ای گل رعنا
حیف من بلبل خوش خوان که همه خار تو خوردم
تو غزالم نشدی رام که شعر خوشت آرم
غزلم قصۀ درد است که پروردۀ دردم
خون من ریخت به افسونگری و قاتل جان شد
سایه آن را که طبیب دل بیمار شمردم

خاکستر


چون خواب ناز بود که باز از سرم گذشت
نامهربان من که به ناز از برم گذشت
چون ابر نوبهار بگریم در این چمن
از حسرت گلی که ز چشم ترم گذشت
منظور من که منظره افروز عالمی است
چون برق خنده ای زد و از منظرم گذشت
آخر به عزم پرسش پروانه شمع بزم
آمد ولی چو باد به خاکسترم گذشت
دریای لطف بودی و من مانده با سراب
دل آنگهت شناخت که آب از سرم گذشت
منت کش خیال توام کز سر کرم
همخوابۀ شبم شد و بر بسترم گذشت
جان پرور است لطف تو ای اشک ژاله، لیک
دیر آمدی و کار گل پرپرم گذشت
خوناب درد گشت و ز چشمم فرو چکید
هر آرزو که از دل خوش باورم گذشت
صد چشمه اشک غم شد و صد باغ لاله داغ
هر دم که خاطرات تو از خاطرم گذشت
خوش سایه روشنی است تماشای یار را
این دود آه و شعله که بر دفترم گذشت

نمی‌رقصانمت چون دودی آبی‌رنگ...


نمی‌گردانمت در بُرجِ ابریشم
نمی‌رقصانمت بر صحنه‌هایِ عاج: ــ
 
شبِ پاییز می‌لرزد به رویِ بسترِ خاکسترِ سیرابِ ابرِ سرد
سحر، با لحظه‌هایِ دیرمانش، می‌کشاند انتظارِ صبح را در خویش...
 
دو کودک بر جلوخانِ کدامین خانه آیا خوابِ آتش می‌کُنَدْشان گرم؟
سه کودک بر کدامین سنگ فرشِ سرد؟
صد کودک به نمناکِ کدامین کوی؟
 

 
نمی‌رقصانمت چون دودی آبی‌رنگ
نمی‌لغزانمت بر خواب‌هایِ مخملِ اندیشه‌یی ناچیز: ــ
حبابِ خنده‌یی بی‌رنگ می‌ترکد به شب گرییدنِ پائیز اگر در جویبارِ تنگ،
وگر عشقی کزو امید با من نیست
در این تاریکیِ نومید ساید سر به درگاهم ــ
دو کودک بر جلوخانِ سرایی خفته‌اند اکنون
سه کودک بر سریرِ سنگ فرشِ سرد و صد کودک به خاکِ مردۀ مرطوب.
 

 
نمی‌لغزانمت بر مخملِ اندیشه‌یی بی‌پای
نمی‌غلتانمت بر بسترِ نرمِ خیالی خام:
 
اگر خواب آورست آهنگِ بارانی که می‌بارد به بامِ تو
وگر انگیزۀ عشق است رقصِ شعلۀ آتش به دیوارِ اتاقِ من،
 
اگر در جویبارِ خُرد، می‌بندد حباب از قطره‌هایِ سرد
وگر در کوچه می‌خواند به شوری عابرِ شبگرد ــ
 
دو کودک بر جلوخانِ کدامین خانه با رؤیایِ آتش می‌کنند تن گرم؟
سه کودک بر کدامین سنگ فرشِ سرد؟
و صد کودک به نمناکِ کدامین کوی؟
 

 
نمی‌گردانمت بر پهنه‌هایِ آرزویی دور
نمی‌رقصانمت در دودناکِ عنبرِ امید:
 
میانِ آفتاب و شب برآورده‌ است دیواری ز خاکستر سحر هرچند،
دو کودک بر جلوخانِ سرایی مرده‌اند اکنون
سه کودک بر سریرِ سنگ فرشِ سرد و صد کودک به خاکِ مردۀ مرطوب.

ساعتِ اعدام


در قفلِ در کلیدی چرخید
 
لرزید بر لبانش لبخندی
چون رقصِ آب بر سقف
از انعکاسِ تابشِ خورشید
 
در قفلِ در کلیدی چرخید
 

 
بیرون
رنگِ خوشِ سپیده‌دمان
مانندۀ یکی نتِ گم‌گشته
می‌گشت پرسه‌پرسه‌زنان روی
                                    سوراخ‌های نی
دنبالِ خانه‌اش...
 

 
در قفلِ در کلیدی چرخید
رقصید بر لبانش لبخندی
چون رقصِ آب بر سقف
از انعکاسِ تابشِ خورشید
 

 
در قفلِ در
کلیدی چرخید.

شعری که زندگی‌ است


موضوعِ شعرِ شاعرِ پیشین
از
زندگی نبود.
در آسمانِ خشکِ خیالش، او
جز با شراب و یار نمی‌کرد گفت‌وگو.
او در
خیال بود شب و روز
در دامِ گیسِ مضحکِ معشوقه پای‌بند،
حال‌آن‌که دیگران
دستی به جامِ باده و دستی به زلفِ یار
مستانه در
زمینِ خدا نعره می‌زدند!
 

 
موضوعِ شعرِ شاعر
                      چون غیر از این نبود
تأثیرِ شعرِ او نیز
                  چیزی جز این نبود:
 
آن را به جایِ
مته نمی‌شد به کار زد؛
در راه‌هایِ رزم
با دست‌کارِ شعر
هر دیوِ صخره را
از پیش راهِ خلق
                  نمی‌شد کنار زد.
 
یعنی اثر نداشت وجودش
فرقی نداشت بود و نبودش
آن را به جایِ
دار نمی‌شد به کار برد.
 
حال آن‌که من
                به‌شخصه
                          زمانی
 
همراهِ شعرِ خویش
هم‌دوشِ
شن‌چوی کره‌یی
                                جنگ کرده‌ام
یک بار هم «
حمیدیِ‌ شاعر» را
در چند سالِ پیش
بر دارِ شعر خویشتن
                       آونگ کرده‌ام...
 

 
موضوعِ شعر
              امروز
                   موضوعِ دیگری‌ است...
 
امروز
    شعر
        حربۀ خلق است
زیرا که شاعران
خود شاخه‌یی ز جنگلِ خلق‌اند
نه یاسمین و سنبلِ گُلخانۀ فلان.
بیگانه نیست
              شاعرِ امروز
با دردهایِ مشترکِ خلق:
او با لبانِ مردم
                 لبخند می‌زند،
 درد و امیدِ مردم را
با استخوانِ خویش
                     پیوند می‌زند.
 
امروز
     شاعر
           باید لباسِ خوب بپوشد
کفشِ تمیزِ واکس‌زده باید به پا کند،
آن‌گاه در شلوغ‌ترین نقطه‌هایِ شهر

موضوع و وزن و قافیه‌اش را، یکی‌یکی
با دقتی که خاصِ خودِ اوست،
از بینِ عابرانِ خیابان جدا کند:

«ــ همراهِ من بیایید، هم‌شهریِ عزیز!
    دنبالِتان سه روزِ تمام است
                                    دربه‌در
                                          همه جا سرکشیده‌ام!»
 
«ــ دنبالِ من؟
               عجیب است!
                               آقا، مرا شما
لابد به جایِ یک کسِ دیگر گرفته‌اید؟»
«ــ نه جانم، این محال است:
    من وزنِ شعرِ تازۀ خود را
   از دور می‌شناسم»
«ــ گفتی چه؟
                 وزنِ شعر؟»
«ــ تأمل بکن رفیق...
    وزن و لغات و قافیه‌ها را
                                    همیشه من
   در کوچه جُسته‌ام.
   آحادِ شعرِ من، همه افرادِ مردمند،
   از «زندگی» [که بیشتر «مضمونِ قطعه» است]
   تا «لفظ» و «وزن» و «قافیۀ شعر»، جمله را
   من در میانِ مردم می‌جویم...
                                         این طریق
  بهتر به شعر، زندگی و روح می‌دهد...»

 

 
اکنون
هنگامِ آن رسیده که
عابر را
شاعر کند مُجاب
با منطقی که خاصۀ شعر است
تا با رضا و رغبت گردن نهد به کار،
ورنه، تمامِ زحمتِ او، می‌رود ز دست...
 

 
خُب،
حالا که وزن یافته آمد
هنگامِ جُست‌وجویِ
لغات است:
 
هر
لغت
چندان‌که بر می‌آیدش از نام
دوشیزه‌یی‌ است شوخ و دل‌آرام...
 
باید برایِ وزن که جُسته‌ است
شاعر
لغاتِ درخورِ آن جُست‌وجو کند.
این کار، مشکل است و تحمل‌سوز
لیکن
     گریز
         نیست:
 
آقایِ
وزن و خانمِ ایشان لغت، اگر
هم رنگ و هم‌تراز نباشند، لاجرم
محصولِ زندگانیِشان دلپذیر نیست.
مثلِ من و زنم:
 
من
وزن بودم، او کلمات [آسه‌های وزن]
موضوعِ شعر نیز

پیوندِ جاودانۀ لب‌های مهر بود...
 
با آن‌که شادمانه در این شعر می‌نشست
لبخندِ کودکانِ ما [این ضربه‌هایِ شاد]
لیکن چه سود! چون
کلماتِ سیاه و سرد
احساسِ شومِ مرثیه‌واری به شعر داد:
هم
وزن را شکست
هم
ضربه‌هایِ شاد را
هم شعر بی‌ثمر شد و مهمل
هم خسته کرد بی‌سببی اوستاد را!
 
باری سخن دراز شد
وین زخمِ دردناک را
                      خونابه باز شد...
 

 
اُلگویِ شعرِ شاعرِ امروز
گفتیم:
       زندگی‌ است!
 
از رویِ
زندگی‌ است که شاعر
با آب‌ورنگِ شعر
نقشی به روی نقشۀ دیگر
                                  تصویر می‌کند:
 
او
شعر می‌نویسد،
                      یعنی
او دست می‌نهد به جراحاتِ شهرِ پیر
 
یعنی
 
او قصه می‌کند
                 به شب
                         از صبحِ دلپذیر  
 
او
شعر می‌نویسد،
                       یعنی
او دردهایِ شهر و دیارش را
                                 فریاد می‌کند
 
یعنی
او با سرودِ خویش
                    روان‌های خسته را
                                          آباد می‌کند.
 
او
شعر می‌نویسد
                      یعنی
او قلب‌هایِ سرد و تهی مانده را
                                      ز شوق
                                              سرشار می‌کند
 
یعنی
او رو به صبحِ طالع، چشمانِ خفته را
                                           بیدار می‌کند.
 
او
شعر می‌نویسد
                      یعنی
او افتخارنامۀ انسانِ عصر را
                                  تفسیر می‌کند.
 
یعنی
او فتح‌نامه‌هایِ زمانش را
                             تقریر می‌کند.
 

 
این بحثِ خشکِ
معنی‌ الفاظِ خاص نیز
در کارِ شعر نیست...
                        اگر شعر
زندگی‌ است،
ما در تکِ سیاه‌ترین آیه‌هایِ آن
گرمایِ آفتابیِ عشق وامید را
                                  احساس می‌کنیم:
 

کیوان
     سرود زندگی‌اش را
در
خون سروده است
وارتان
      غریوِ زندگی‌اش را
در قالبِ
سکوت،
اما، اگرچه قافیۀ
زندگی
                                در آن
چیزی به غیرِ ضربۀ کش دارِ
مرگ نیست،
در هر دو شعر
                معنیِ هر
مرگ
                                 زند‌گی است!

طرح


بر سکوتی که با تنِ مرداب
بوسه خیسانده گشته دست‌آغوش
وز عمیقِ عبوس می‌گوید
راز با او، به نغمه‌یی خاموش،
 
رقصِ مهتابِ مهرگان زیباست
با دمش نیم‌سرد و سرسنگین.
همچو بر گردنِ ستبرِ «
کاپه»
بوسۀ سُرخِ تیغۀ گیوتین!

در رزم زندگی


در زیرِ تاقِ عرش، بر سفرۀ زمین
در نور و در ظلام
در های‌وهوی و شیونِ دیوانه‌وارِ باد
در چوبه‌های دار
در کوه و دشت و سبزه
در لُجِّه‌های ژرف، تالاب‌های تار
در تیک و تاکِ ساعت
در دامِ دشمنان
در پرده‌ها و رنگ‌ها، ویرانه‌های شهر
در زوزۀ سگان
در خون و خشم و لذت
در بی‌غمی و غم
در بوسه و کنار، یا در سیاه چال
در شادی و الم
در بزم و رزم، خنده و ماتم، فراز و شیب
در برکه‌های خون
در منجلابِ یأس
در چنبرِ فریب
در لاله‌های سُرخ
در ریگزارِ داغ
در آب و سنگ و سبزه و دریا و دشت و رود
در چشم و در لبانِ زنانِ سیاه‌موی
در بود
در نبود،
 
هر جا که گشته است نهان ترس و حرص و رقص
هر جا که مرگ هست
هر جا که رنج می‌بَرَد انسان ز روز و شب
هر جا که بختِ سرکش فریاد می‌کشد
هر جا که درد روی کند سوی آدمی
هر جا که زندگی طلبد زنده را به رزم،
 
بیرون کش از نیام
از زور و ناتوانی‌ خود هر دو ساخته
تیغی دو دَم!
 

                                                                                                  ملهم از «لوک دوکن»

مردِ مجسمه


در چشمِ بی‌نگاهش افسرده رازهاست
اِستاده است روز و شب و، از خموشِ خویش
با گنج‌هایِ رازِ درونش نیازهاست.
 

 
می‌کاود از دو چشم
در رنگ‌هایِ مبهم و مغشوش و گنگِ
هیچ
ابهامِ پرسشی که نمی‌داند.
 
زین‌روی، در سیاهیِ پنهانِ راهِ چشم
بر بادپانگه [که ندارد به چشمِ خویش]
بنشسته
          سال‌هاست که می‌رانَد.
 

 
مژگان به هم نمی‌زند از دیده‌گانِ باز.
 
افسونِ نغمه‌هایِ شبانگاهِ عابران
اشباحِ بی‌تکان و خموش و فسرده را
از حجره‌هایِ جِن‌زدۀ اندرونِ او
یک دَم نمی‌رمانَد.
 
از آن بلندجایِ که کِبرش نهاده است ــ
جز سویِ
هیچ کورِ پلیدش نگاه نیست.
و بر لبانِ او
از سوزِ سرد و سرکشِ غارتگرِ زمان
آهنگِ آه نیست...
 
شب‌ها سحر شده‌ است
رفته‌ است روزها،
او بی‌خیال از این همه لیکن
از خلوتِ سیاهِ وجودی [که نیست‌اش
اسبابِ بودنی]
پَر باز کرده است،
وز چشمِ بی‌نگاه
                    سویِ بی‌نهایتی
پرواز کرده است.
 

 
می‌کاود از دو چشم
در رنگ‌هایِ درهم و مغشوش و کورِ
هیچ
زابهامِ پرسشی که نیارَد گرفت و گفت
رنگی نهفته را.
 
زین روست نیز شاید اگر گاه، چشمِ ما
بیند به پرده‌هایِ نگاهش ــ سپید و مات ــ
وهمی شکفته را.
 
یا گاه گوشِ ما بتواند عیان شنید
هم از لبانِ خامُش و تودار و بسته‌اش
رازی نگفته را...

رباعی شمارهٔ ۳۸ دل در پی عشق دلبران است هنوز


دل در پی عشق دلبران است هنوز
وز عمر گذشته در گمان است هنوز
گفتیم که ما و او به هم پیر شویم
ما پیر شدیم و او جوان است هنوز

 

 

رباعی شمارهٔ ۳۹ نه یار نوازد به کرم یک روزم


نه یار نوازد به کرم یک روزم
نه بخت که بر وصل کند پیروزم
چون شمع برابر رخش گه گاهی
از دور نگه می‌کنم و می سوزم

 

 

لعنت


در تمامِ شب چراغی نیست.
در تمامِ شهر
نیست یک فریاد.
 
ای خداوندانِ خوف‌انگیزِ شب‌پیمانِ ظلمت‌دوست!
تا نه من فانوسِ شیطان را بیاویزم
در رواقِ هر شکنجه‌گاهِ پنهانیِ این فردوسِ ظلم‌آیین،
تا نه این شب‌هایِ بی‌پایانِ جاویدانِ افسون‌پایه‌تان را من
به فروغِ صدهزاران آفتابِ جاودانی‌تر کنم نفرین، ــ
ظلمت‌آبادِ بهشتِ گندِتان را، در به رویِ من
بازنگشایید!
 

 
در تمامِ شب چراغی نیست
در تمامِ روز
نیست یک فریاد.
 
چون شبانِ بی‌ستاره قلبِ من تنهاست.
تا ندانند از چه می‌سوزم من، از نخوت زبانم در دهان بسته‌ است.
راهِ من پیداست.
پایِ من خسته‌ است.
پهلوانی خسته را مانم که می‌گوید سرودِ کهنۀ فتحی قدیمی را.
 
با تنِ بشکسته‌اش،
                      تنها
زخمِ پُردردی به جا مانده‌ است از شمشیر و، دردی جانگزای از خشم:
اشک، می‌جوشاندش در چشمِ خونین داستانِ درد؛
خشمِ خونین، اشک می‌خشکاندش در چشم.
در شبِ بی‌صبحِ خود تنهاست.
 
از درون بر خود خمیده، در بیابانی که بر هر سویِ آن خوفی نهاده دام
دردناک و خشمناک از رنجِ زخم و نخوتِ خود می‌زند فریاد:
 

«ــ در تمامِ شب چراغی نیست
در تمامِ دشت
نیست یک فریاد...
 
ای خداوندانِ ظلمت‌شاد!
از بهشتِ گندِتان، ما را
جاودانه بی‌نصیبی باد!
 
باد تا فانوسِ شیطان را برآویزم
در رواقِ هر شکنجه‌گاهِ این فردوسِ ظلم‌آیین!
 
باد تا شب‌هایِ افسون‌مایه‌تان را من
به فروغِ صدهزاران آفتابِ جاودانی‌تر کنم نفرین!»

دیوارها


دیوارها ــ مشخص و محکم ــ که با سکوت
با بی‌حیاییِ همه خط‌ هاش
با هرچه‌اش ز کنگره بر سر
با قُبحِ گنگِ زاویه‌هایش سیاه و تُند،
در گوش‌هایِ چشم
گویایِ بی‌گناهیِ خویش است...
 
 
دیوارهایِ از خزه پوشیده، کاندر آن
چون انعکاسِ چیزی زآیینه‌هایِ دق،
تصویرِ واقعیت تحقیر می‌شود...
 
دیوارها ــ مهابتِ مظنون ــ که در سکوت
با تیغِ تیزِ خطِ نهایی‌ش
تا مرزهایِ تفکیک در جنگ با فضاست...
همواره بادِ طاغی، با ناله‌هایِ زار
شلاق‌ها به هیبتِ دیوار می‌زند
و برگ‌هایِ خشک و مگس‌هایِ خُرد را
وآرامش و نوازش را
همراه می‌کشد
همراه می‌برد...
 

 
عزمِ جدال دارد دیوار
                       هم‌چنین
با مورهایِ باران
با باخت‌هایِ شوم.
 
اما خورشید
همواره
قدرت است، توانایی‌ است!
 

 
بر بام‌هایِ تشنه که برداشته شکاف،
با هر درنگِ خویش
آن پیکِ نورپیکر، داده‌ست اشارتی؛
کرده‌ست فاش ازاین‌سان
                              با هر اشاره‌اش
رمزی، عبارتی:
«ــ دیوارهایِ کهنه شکافد
                                تا
بر هر پیِ شکسته، برآید عمارتی!»
 
او با شتاب می‌گذرد از شکافِ بام
می‌گوید این سخن به لب آرام:
                                    «انتقام!»
وآن‌گه ز دردِ یافته تسکین
با راهِ خویش می‌گذرد آن شتاب‌جوی.
 

 
اما میانِ مزرعه، این دیوار
حرفی‌ است در سکوت!
 
او می‌تواند آیا
معتاد شد به دیدۀ هر انسان،
یا آسمانِ شب را
بینِ سطوحِ خود ندهد نقصان؟
 
دیوارهایِ گنگ
دیوارهایِ راز!
ما را به باطنِ همه دیوار راه نیست.
[بی‌هیچ شک و ریب
دیوارها و ما را وجهِ شباهتی‌ است].
 
لیکن کدام دغدغه، آیا
با یک نگه به داخلِ دیوارهایِ راز
تسکین نمی‌پذیرد؟
 

 
دیوارها
بد منظرند!
 
در بیست، در هزار
این راه‌ها که پای در آن می‌کشیم ما،
دیوارها می‌آیند
                 هم‌راه
                       پابه‌پا
 
دیوارهایِ عایق، خوددار، اخم ناک!
دیوارهایِ سرحد با ما و سرنوشت!
اندوده با سیاهیِ بسیار سرگذشت
دیوارهایِ زشت!
 
دیوارهایِ بایر، چندان‌که هیچ موش
در آن به حرفِ آن سو پنهان نداده گوش،
وز خامُشیِ آن همه در چارمیخ و بند
پوسیده کتفِ شان همه در زنجیر
خشکیده بوسه‌ها همه‌شان بر لب،
وز استقامتِ همه آن مردان
که به لرزیدن پسِ «این دیوار»
                                  محق هستند،
حرفی نمی‌گوید!
 

 
کو در میانِ این همه دیوارِ خشک و سرد
دیوارِ یک امید
تا سایه‌هایِ شادیِ فردا بگسترد؟
 
با این همه
            برایِ یکی مجروح
دیوارِ یک امید
آیا کفایت است؟
 
و با وجودِ این
در هر نبرد تکیه به دیوار می‌کنیم
همواره با یقین
کز پُشت ضربه نیست، امیدی‌ست بل
                                             کز آن
پُرشورتر در این راه پیکار می‌کنیم
هر چند مرگ نیز
فرمان گرفته باشد
با فرصتِ مزید آزادیِ مزید!
 

 
یک
شیر
         مطمئناً
                خوف است دام را!
هرگز نمی‌نشیند او منکسر به جای:
مطرودِ راه و دَر
مطرودِ وقتِ کَر
چشمش میانِ ظلمت جویایِ روشنی‌ است
می‌پرورد به عمقِ دل، آرام
                                انتقام!

 
                                                                      ملهم از یک شعرِ «گیلویک» به همین نام

کبود


زیرِ خروش و جنبشِ ظاهر
زیرِ شتابِ روز و شبِ موج
در خلوتِ زنندۀ عمقِ خلیجِ دور
آن‌جا که نور و ظلمت، آرام خفته‌اند
درهم، ولی گریخته از هم،
آن‌جا که راه بسته به فانوس‌دارِ روز،
آن‌جا که سایه می‌خورد از ظلمتش به روی
رؤیایِ رنگ دخترِ دریایِ دور را ــ
 
آن‌جا
کبود خفته
                  نه غمگین نه شادمان...
 

 
بی‌انتهای رنگِ دو چشمِ کبودِ تو
وقتی که مات می‌بَرَدَت، با سکوتِ خویش
خاموش و پُرخروش
چون حمله‌هایِ موج بر ساحل، به‌گوشِ کر،
آن‌جا که نور و ظلمت داده به پُشت پُشت
آشوب می‌کند!
 

 
ای شرم!
          ای کبود!
تنها برایِ مردمکِ چشم‌هایِ اوست
گر می‌پرستمت.
 

 
خاموش‌وار خفتۀ این مردمِ کبود
در نغمۀ فسونگرِ جنجالِ چشمِ تو
نُت‌هایِ بی‌شتابِ سکوت است.
 
یا آن‌که ناگهان در یک
سوناتِ گرم
بعد از شلوغ و همهمۀ هرچه ساز و سنج
بر شستی‌ِ پیانو
تک‌ضربه‌هایِ نرم.
این رنگِ خواب‌دار
در والس‌هایِ پُرهیجانِ دو چشمِ تو
نُت‌هایِ تُرد و نرمِ سکوت است.
این ساکتِ کبود، جنونِ من است و من
تنها برایِ مردمکِ چشم‌هایِ تو
سنگینِ نرمِ خفتۀ عمقِ خلیج را
بُت‌وار می‌پرستم...
 

 
ای شرم!
          ای کبود!
تنها برایِ مردمکِ چشم‌های اوست
گر می‌پرستمت.

مرغ باران


در تلاشِ شب که ابرِ تیره می‌بارد
رویِ دریایِ هراس‌انگیز
 
وز فرازِ بُرجِ باراندازِ خلوت مرغِ باران می‌کشد فریادِ خشم‌آمیز
 
و سرودِ سرد و پُرتوفانِ دریایِ حماسه‌خوان گرفته اوج
می‌زند بالای هر بام و سرایی موج
 
و عبوسِ ظلمتِ خیسِ شبِ مغموم
ثقلِ ناهنجارِ خود را بر سکوتِ بندرِ خاموش می‌ریزد ــ
 
می‌کشد دیوانه‌واری
                       در چنین هنگامه
                                          رویِ گام‌هایِ کُند و سنگینش
پیکری افسرده را خاموش.
مرغِ باران می‌کشد فریاد دائم:
 

ــ عابر! ای عابر!
   جامه‌ات خیس آمد از باران.
   نیست‌ات آهنگِ خفتن
   یا نشستن در برِ یاران؟...

 
ابر می‌گرید
باد می‌گردد
و به زیرِ لب چنین می‌گوید عابر:
 

ــ آه!
   رفته‌اند از من همه بیگانه‌خو با من...
   من به هذیانِ تبِ رؤیایِ خود دارم
   گفت‌وگو با یارِ دیگرسان
   کاین عطش جز با تلاشِ بوسۀ خونینِ او درمان نمی‌گیرد.

 

 
اندر آن هنگامه کاندر بندرِ مغلوب
باد می‌غلتد درونِ بسترِ ظلمت
ابر می‌غرد وز او هر چیز می‌ماند به ره منکوب،
مرغِ باران می‌زند فریاد:

 
ــ عابر! در شبی این‌گونه توفانی
   گوشۀ گرمی نمی‌جویی؟
   یا بدین پُرسندۀ دل سوز
   پاسخِ سردی نمی‌گویی؟

 
ابر می‌گرید
باد می‌گردد
و به خود این گونه در نجوایِ خاموش است عابر:
 

ــ خانه‌ام، افسوس!
   بی‌چراغ و آتشی آن سان که من خواهم، خموش و سرد و تاریک است.

 

 
رعد می‌ترکد به خنده از پسِ نجوایِ آرامی که دارد با شبِ چرکین
وز پسِ نجوایِ آرامش
سردخندی غمزده، دزدانه، از او بر لبِ شب می‌گریزد
می‌زند شب با غمش لبخند...
 
مرغِ باران می‌دهد آواز:

 
ــ ای شبگرد!
   از چنین بی‌نقشه رفتن تن نفرسودت؟

 
ابر می‌گرید
باد می‌گردد
و به خود این گونه نجوا می‌کند عابر:
 

ــ با چنین هر در زدن، هر گوشه گردیدن،
   در شبی که‌ش وهم از پستانِ چونان قیر نوشد زهر،
   رهگذارِ مقصدِ فردایِ خویشم من...
   ورنه در این گونه شب این گونه باران این چنین توفان
   که تواند داشت منظوری که سودی در نظر با آن نبندد نقش؟
   مرغِ مسکین! زندگی زیباست
   خُورد و خُفتی نیست بی‌مقصود.
 
   می‌توان هرگونه کشتی راند بر دریا:
   می‌توان مستانه در مهتاب با یاری بلم بر خلوتِ آرامِ دریا راند
   می‌توان زیرِ نگاهِ ماه با آوازِ قایقران سه‌تاری زد لبی بوسید.
   لیکن آن شب‌خیزِ تن‌پولاد ماهی‌گیر
   که به زیرِ چشمِ توفان برمی‌افرازد شراعِ کشتیِ خود را
   در نشیبِ پرتگاه مظلمِ خیزاب‌هایِ هایلِ دریا
   تا بگیرد زاد و رودِ زندگی را از دهانِ مرگ،
   مانده با دندانش آیا طعمِ دیگرسان
   از تلاشِ بوسه‌یی خونین
   که به گرماگرمِ وصلی کوته و پُردرد
   بر لبانِ زندگی داده است؟
 
   مرغِ مسکین! زندگی زیباست...
   من دراین گودِ سیاه و سرد و توفانی نظر با جُست‌وجویِ گوهری دارم
   تارکِ زیبایِ صبحِ روشنِ فردای خود را تا بدان گوهر بیارایم.
   مرغِ مسکین! زندگی، بی‌گوهری این گونه، نازیباست!

 

 
اندر آن سرمایِ تاریکی
که چراغِ مردِ قایقچی به پُشتِ پنجره افسرده می‌ماند
و سیاهی می‌مکد هر نور را در بطنِ هر فانوس
وز ملالی گُنگ
دریا
   در تب هذیانی‌اش
                        با خویش می‌پیچد،
 
وز هراسی کور
پنهان می‌شود
                 در بسترِ شب
                                  باد،
 
وز نشاطی مست
رعد
    از خنده می‌ترکد
 
وز نهیبی سخت
ابرِ خسته
           می‌گرید، ــ
 درپناهِ قایقی وارون پیِ تعمیر بر ساحل
بینِ جمعی گفت‌وگوشان گرم
شمعِ خُردی شعله‌اش بر فرق می‌لرزد.
 
ابر می‌گرید
باد می‌گردد
 
وندرین هنگامه
                رویِ گام‌هایِ کُند و سنگینش
بازمی‌اِستد ز راهش مَرد
وزگلو می‌خواند آوازی که
                             ماهی‌خوار می‌خواند
                                                     شباهنگام
                                                                  آن آواز
                                                                         بردریا
 
پس، به زیرِ قایقِ وارون
با تلاشش از پیِ به‌زیستن، امید می‌تابد به چشمش رنگ...
 

 
می‌زند باران به انگشتِ بلورین
                                   ضرب
                                        با وارون شده قایق
 
می‌کشد دریا غریوِ خشم
می‌خورد شب
                 بر تن
                      از توفان
                              به تسلیمی که دارد
                                                      مُشت
 
می‌گزد بندر
با غمی انگشت.
 
تا دلِ شب از امید انگیزِ یک اختر تهی گردد
ابر می‌گرید
باد می‌گردد...

غزل شمارهٔ ۸۵ از حد گذشت درد و به درمان نمی رسیم


از حد گذشت درد و به درمان نمی رسیم
بر لب رسید جان و به جانان نمی رسیم
گر رهروان به کعبهٔ مقصود می رسند
ما جز به خارهای مغیلان نمی رسیم
آنانکه راه عشق سپردند پیش از این
شبگیر کرده‌اند به ایشان نمی رسیم
ایشان مقیم در حرم وصل مانده‌اند
ما سعی می کنیم و به دربان نمی رسیم
بوئی ز عود می‌شنود جان ما ولی
در کنه کار مجمره گردان نمی رسیم
چون صبح در صفا نفس صدق می زنیم
لیکن به آفتاب درخشان نمی رسیم
در مسکنت چو پیرو سلمان نمی شویم
در سلطنت به جاه سلیمان نمی رسیم
همچون عبید واله و حیران بمانده‌ایم
در سر کارخانهٔ یزدان نمی رسیم